چرا احساس گناه، ترس از مرگ و اضطراب بخشی جداییناپذیر از روان انسان هستند؟ زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، با تحلیل عمیق از رابطه میان ایگو، سوپرایگو و غریزه مرگ، به ما نشان میدهد چگونه این مفاهیم بر رفتارها و احساسات ما تأثیر میگذارند. این مقاله به بررسی روابط وابسته ایگو و تأثیرات آن بر روان انسان میپردازد.
موسسه طرح زندگی | در دنیای پیچیده روانکاوی، ایگو و سوپرایگو نقشهای کلیدی در تشکیل شخصیت و رفتار فرد دارند. این مفاهیم به ما کمک میکنند تا درک عمیقتری از پویاییهای درونی ذهن انسانی به دست آوریم و پیچیدگیهای روابط وابسته ایگو را کشف کنیم. هر مرحله از توسعه این دو نهاد روانی، بازتابی از تعاملات پیچیده میان آگاهی، ناآگاهی و ارزشهای فرهنگی و اجتماعی است.

در چارچوب روابط وابسته ایگو و نظریههای کلاسیک روانکاوی، ایگو تا حد زیادی از همانندسازیهایی شکل گرفته است که جایگزین کاتکسیسهای رهاشده توسط اید میشوند. نخستین این همانندسازیها همواره بهعنوان یک نهاد ویژه در ایگو عمل کرده و در قالب سوپرایگو از ایگو متمایز میشود.
با رشد و قویتر شدن ایگو، ممکن است در برابر تأثیرات چنین همانندسازیهایی مقاومت بیشتری نشان دهد. جایگاه ویژه سوپرایگو در ایگو، یا در رابطه با ایگو، به دو عامل بستگی دارد: نخست، این همانندسازی اولیه زمانی رخ میدهد که ایگو هنوز ضعیف است و دوم، سوپرایگو وارث عقده اُدیپ بوده و مهمترین ابژههای روانی را درون ایگو جای میدهد.
در روابط وابسته ایگو، سوپرایگو نقشی اساسی در تنظیم تعارضات درونی ایفا میکند و بهعنوان عاملی نظارتی، ایگو را تحت سلطه خود نگه میدارد. این روابط، مشابه رابطهای است که کودک در دوران اولیه رشد خود با والدینش تجربه میکند: همانگونه که کودک در ابتدا به اطاعت از والدینش وابسته است، ایگو نیز تحت فرمان سوپرایگو باقی میماند. این وابستگی، بخشی از ساختار دفاعی ایگو است که بر شکلگیری احساس گناه، اضطراب و تنظیم امیال درونی تأثیر میگذارد.
با بررسی تأثیر روابط وابسته ایگو در واکنشهای درمانی، میتوان توضیح داد که چرا برخی بیماران در جریان تحلیل روانی رفتارهای مقاومتی نشان میدهند. چنین بیمارانی هنگام ابراز امیدواری از سوی درمانگر یا پیشرفت درمان، واکنش منفی نشان داده و حتی علائمشان تشدید میشود.
این پدیده که تحت عنوان “واکنش درمانی منفی” شناخته میشود، ریشه در ساختار ایگو و وابستگی آن به الگوهای دفاعی دیرینه دارد. در برخی موارد، این وابستگی به حس گناه سرکوبشده و میل به خودتنبیهی مرتبط است که بیمار را در چرخهای از بیماری نگه میدارد.
به این ترتیب، درک روابط وابسته ایگو نهتنها در تحلیل ساختار شخصیت، بلکه در فهم مقاومتهای درمانی و فرایندهای دفاعی ایگو نیز نقشی اساسی ایفا میکند.

Contents
- 1 تفسیر حس گناه آگاهانه و نرمال در چارچوب روابط وابسته ایگو
- 2 توضیح و تحلیل مفهوم مالیخولیا و نوروز وسواسی در روانکاوی
- 2.1 رابطه سوپرایگو و ایگو در نوروز وسواسی و هیستری
- 2.2 ایگو، سوپرایگو و چالشهای درونی در نوروز وسواسی
- 2.3 مدیریت غرایز خطرناک مرگ
- 2.4 اید، ایگو و سوپرایگو: کنترل غریزی و اخلاقی
- 2.5 رابطه بین ایگو و سوپرایگو: افزایش بیرحمی در نوروز وسواسی و مالیخولیا
- 2.6 سوپرایگو و والایش: پیدایش ویژگیهای بیرحمانه
- 2.7 جدایی عشق به پرخاشگری و بازگشت به عقب در نوروز وسواسی
- 2.8 رابطه پیچیده ایگو با سوپرایگو و اید در نوروز وسواسی و مالیخولیا
- 2.9 ایگو و روابط آن
تفسیر حس گناه آگاهانه و نرمال در چارچوب روابط وابسته ایگو
مبارزه با مانع حس گناه ناخودآگاه برای تحلیلگر کار آسانی نیست. این حس را نمیتوان به طور مستقیم برطرف کرد، بلکه تنها از طریق فرایند تدریجی و آهستهی آشکارسازی ریشههای سرکوبشدهی آن میتوان مسیر تبدیل آن به یک حس گناه آگاهانه و نرمال را هموار ساخت.
در نظریههای روابط وابسته ایگو، فرصتی ویژه برای تأثیرگذاری بر حس گناه زمانی ایجاد میشود که این حس «قرض گرفته شده» باشد؛ یعنی محصول یک همانندسازی با فردی دیگر که پیشتر ابژهی یک کاتکسیس اروتیک بوده است. در این حالت، حس گناه اغلب تنها اثر باقیمانده از یک رابطهی عشقی ترکشده است، و همین امر شناخت ماهیت واقعی آن را دشوار میسازد.
این فرایند شباهت زیادی با پویاییهای مالیخولیا دارد. چنانچه بتوان ابژهی از دسترفته را در پسِ حس گناه ناخودآگاه بیمار آشکار کرد، موفقیت درمان قابل توجه خواهد بود. در غیر این صورت، نتیجهی تلاشهای درمانی چندان قطعی نخواهد بود.
در روابط وابسته ایگو، میزان اثرگذاری درمان تا حد زیادی به شدت حس گناه بستگی دارد. گاهی نیروی متقابلی با قدرت مشابه در روان فرد وجود ندارد که بتوان از آن برای مقابله با این حس استفاده کرد. همچنین، این امر تحت تأثیر این مسئله قرار دارد که آیا بیمار میتواند تحلیلگر را جایگزین ایگوی آرمانی خود کند یا خیر.
در چنین شرایطی، تحلیلگر ممکن است وسوسه شود تا نقش یک ناجی، پیامبر یا رهاییبخش را ایفا کند؛ با این حال، قواعد تحلیل روانی اجازه چنین رویکردی را نمیدهند. این موضوع یکی از محدودیتهای ذاتی روانکاوی در مقابله با حس گناه شدید است.
نهایتاً، هدف تحلیل روانی این نیست که بهطور کامل واکنشهای آسیبشناختی را از بین ببرد، بلکه تلاش دارد ایگو را از سلطهی نیروهای ناهشیار رها کرده و آزادی تصمیمگیری را به آن بازگرداند. این آزادی، هم شامل پذیرش حس گناه میشود و هم شامل رهایی از آن.
نقش روابط وابسته ایگو در تنظیم حس گناه در نوروز وسواسی و مالیخولیا
وجدان، که یکی از مهمترین نمودهای روابط وابسته ایگو است، بر پایهی تنش میان ایگو و ایگوی آرمانی شکل میگیرد. این وجدان، در واقع بیانگر محکومیت ایگو توسط نهاد انتقادی آن یعنی سوپرایگو است. در بسیاری از بیماران نوروتیک، احساسات حقارت و سرزنش درونی از همین مکانیزم نشأت میگیرد.
در بیماریهایی مانند نوروز وسواسی و مالیخولیا، شدت بیشازحد حس گناه بسیار مشهود است. در این دو اختلال، ایگوی آرمانی بهشدت خشن و بیرحمانه علیه ایگو عمل میکند، اما در عین شباهت، پویاییهای آنها تفاوتهایی اساسی دارد.
- در نوروز وسواسی، حس گناه بسیار پر سروصدا است، اما بیمار نمیتواند بهدرستی آن را برای خود توجیه کند. در نتیجه، ایگو در برابر اتهامهای سوپرایگو شورش میکند و از درمانگر میخواهد که او را در رد این اتهام حمایت کند. پذیرش چنین درخواستی اشتباهی بزرگ است، زیرا هیچ تأثیر واقعی در کاهش اضطراب بیمار نخواهد داشت.
- در مالیخولیا، برعکس، ایگو خود را کاملاً تسلیم سوپرایگو میکند و مجازات خویش را میپذیرد. این فرایند ریشه در همانندسازی با ابژهی ازدسترفته دارد، که در نهایت به خودتخریبی منجر میشود.
در هر دو وضعیت، سوپرایگو به بخشهایی از اید ناخودآگاه دسترسی دارد که برای ایگو ناشناخته باقی میمانند. این امر نشان میدهد که در چارچوب روابط وابسته ایگو، درمان باید به شکلی تنظیم شود که بیمار را قادر سازد تا این روابط ناهشیار را بازشناسی کرده و از سیطرهی آنها رهایی یابد.
روابط وابسته ایگو و جایگاه سوپرایگو
در مالیخولیا، تصور اینکه سوپرایگو به آگاهی دست یافته، حتی قویتر از سایر اختلالات است. با این حال، برخلاف نوروز وسواسی، ایگو هیچ مقاومتی نشان نمیدهد؛ بلکه گناه خود را کاملاً میپذیرد و تسلیم مجازات سوپرایگو میشود. این تفاوت از نظر روانکاوی قابل درک است:
- در نوروز وسواسی، موضوع اصلی، تکانههای نامطلوبی است که بیرون از ایگو باقی میمانند و ایگو از پذیرش آنها سر باز میزند.
- در مالیخولیا، برعکس، ابژهای که مورد خشم سوپرایگو است، از طریق همانندسازی به درون ایگو جذب شده است. این همانندسازی موجب میشود که ایگو تمام حملات سوپرایگو را متوجه خود بداند و در نتیجه، فرآیند خود-تخریبی شدت بگیرد.
نقش ایگو در سرکوب حس گناه در روابط وابسته ایگو
مشخص نیست که چرا حس گناه در این دو اختلال نوروتیک تا این حد شدت مییابد. اما مسئلهی مهمتر، سازوکار سرکوب حس گناه در هیستری و اختلالات مشابه آن است. در اینجا، فرایندی که موجب ناخودآگاه باقی ماندن حس گناه میشود، نسبت به موارد دیگر آشکارتر است:
ایگوی هیستریک، تجربهای ناخوشایند را که تهدید آن ناشی از انتقادهای سوپرایگو است، به همان شیوهای دفع میکند که معمولاً یک کاتکسیس ابژهی تحملناپذیر را سرکوب میکند. بنابراین، در این وضعیت، ایگو بهعنوان عامل اصلی در ناخودآگاه نگهداشتن حس گناه عمل میکند.
به طور معمول، ایگو سرکوبها را تحت فرمان سوپرایگو انجام میدهد. اما در این مورد خاص، ایگو همان ابزارهای دفاعی را علیه خودِ سوپرایگو به کار میگیرد تا از شدت فشارهای آن بکاهد.
- در نوروز وسواسی، همانطور که میدانیم، مکانیسم شکلگیری واکنش غالب است.
- در هیستری، ایگو تنها موفق میشود محتوایی را که به حس گناه مربوط است، دور نگه دارد.

ریشههای ناخودآگاه حس گناه و ارتباط آن با عقدهی ادیپ
میتوان فراتر رفت و این فرضیه را مطرح کرد که بخش بزرگی از حس گناه، بهطور طبیعی باید ناخودآگاه باقی بماند. چراکه منشأ وجدان بهشدت با عقدهی اُدیپ در ارتباط است، که خود متعلق به ناخودآگاه است.
اگر بخواهیم پارادوکسی در این زمینه مطرح کنیم، میتوان گفت:
«انسان عادی نهتنها بسیار غیر اخلاقیتر از آن چیزی است که تصور میکند، بلکه بسیار اخلاقیتر از آن چیزی است که میداند.»
این گزاره، اگرچه در نگاه اول متناقض به نظر میرسد، اما یافتههای روانکاوی از آن حمایت میکنند.
پیوند حس گناه ناخودآگاه و رفتار جنایی
یکی از کشفیات شگفتانگیز در این حوزه، افزایش حس گناه ناخودآگاه بهعنوان عامل محرک در ارتکاب جرم است.
در بسیاری از جنایتکاران، بهویژه جوانان، میتوان حس گناه بسیار شدیدی را مشاهده کرد که پیش از ارتکاب جرم وجود داشته است. این یعنی حس گناه نتیجهی جرم نیست، بلکه انگیزهی آن بوده است. گویی فرد تلاش میکند با پیوند دادن این احساس گناه مبهم و ناخودآگاه به یک عمل واقعی و ملموس، خود را آرام کند.
استقلال سوپرایگو از ایگو و پیوند آن با اید
در تمامی این پدیدهها، سوپرایگو استقلال خود را از ایگوی آگاه نشان میدهد و همزمان، ارتباط تنگاتنگ خود را با اید ناخودآگاه حفظ میکند.
در اینجا، پرسشی اساسی مطرح میشود:
آیا سوپرایگو، تا جایی که ناخودآگاه است، از بازنماییهای کلامی تشکیل شده است؟ اگر نه، پس از چه چیز دیگری ساخته شده است؟
پاسخ موقتی به این پرسش چنین است:
- سوپرایگو، همانند ایگو، نمیتواند منشأ خود را از «چیزهایی که شنیده شده» انکار کند.
- این بدان معناست که بخشی از سوپرایگو از طریق بازنماییهای کلامی، مانند مفاهیم و انتزاعات، همچنان برای آگاهی دسترسپذیر باقی میماند.
- اما انرژی روانی (کاتکسیس) که به این محتواهای سوپرایگو نیرو میبخشد، از منابعی در اید تأمین میشود، نه از صرفاً ادراکات شنیداری (مانند آموزش یا مطالعه).
در نتیجه، روابط وابسته ایگو و سوپرایگو بهگونهای تنظیم شدهاند که ایگو در برابر فرمانهای سختگیرانهی سوپرایگو یا مقاومت میکند (مانند نوروز وسواسی) یا تسلیم آن میشود (مانند مالیخولیا).

پرسشی که پاسخ آن را به تأخیر انداختیم این است : چرا سوپرایگو اساساً بهعنوان حس گناه (یا بهتر است بگوییم بهعنوان انتقاد زیرا حس گناه ادراکی است که در ایگو به این انتقاد پاسخ میدهد) ظاهر میشود و علاوه بر آن چنین شدت و سختگیری فوقالعادهای نسبت به ایگو نشان میدهد؟
توضیح و تحلیل مفهوم مالیخولیا و نوروز وسواسی در روانکاوی
در مالیخولیا، سوپرایگو به شدت رشد کرده و به آگاهی دست یافته است. این سوپرایگوی بیش از حد قوی، همچون یک نیروی سادیستی، به خشونتی بیرحمانه علیه ایگو حمله میکند. در این حالت، به نظر میرسد که تمام سادیسم موجود در فرد به تصرف سوپرایگو درآمده است.
از دیدگاه روانکاوی، میتوان گفت که مؤلفهی مخرب در سوپرایگو مستقر شده و علیه ایگو عمل میکند. در حقیقت، در این وضعیت، سوپرایگو تبدیل به فرهنگ خالص غریزهی مرگ میشود. سوپرایگو با خشونت شدید خود، ایگو را به سوی مرگ سوق میدهد، مگر اینکه ایگو با تغییر حالت به مانیای دفاعی بتواند در برابر این ستمگر مقاومت کند.
رابطه سوپرایگو و ایگو در نوروز وسواسی و هیستری
در نوروز وسواسی، وضعیت مشابه مالیخولیا نیست، اما همچنان حملههای سرزنشآمیز سوپرایگو به ایگو، آزاردهنده و شکنجهآمیز هستند. با این حال، در نوروز وسواسی، ایگو همچنان از خطر خودکشی مصون است. این در حالی است که در مالیخولیا، فرد ممکن است به طور واقعی به خودکشی دست بزند. در نوروز وسواسی، ایگو به نوعی در برابر خطرات محافظت شده است و این امنیت به این دلیل است که ابژه در ایگو حفظ شده است.
در نوروز وسواسی، از طریق بازگشت به سازمان پیشتناسلی، تکانههای عاشقانه به تکانههای تهاجمی تبدیل میشوند. این بازگشت به ساختارهای ابتدایی روان، موجب آزاد شدن غریزهی تخریب میشود که به نابودی ابژه میانجامد.
اما در اینجا، ایگو نه تنها این تکانهها را نمیپذیرد، بلکه برای مقابله با آنها اقداماتی احتیاطی انجام میدهد. این تکانهها در اید باقی میمانند، در حالی که سوپرایگو به طرز شدیدی رفتار میکند که گویی ایگو مسئول این تکانههاست و به شدت با آنها برخورد میکند.
ایگو، سوپرایگو و چالشهای درونی در نوروز وسواسی
در چنین شرایطی، ایگو به شدت از هر دو جهت تحت فشار قرار میگیرد: از یک سو با تحریکات اید قاتل مواجه است و از سوی دیگر تحت سرزنشهای وجدان قرار دارد. در این میان، ایگو بهطور بیهودهای در برابر این دو نیروی مخالف مقاومت میکند.
با این حال، ایگو موفق میشود از انجام اقدامات خشنتر جلوگیری کند، ولی این پیروزی بهطور موقت است و در نهایت منجر به شکنجهی بیپایان خود ایگو میشود. در این فرایند، در صورتی که ابژه در دسترس باشد، ایگو به عذاب دادن سیستماتیک آن ادامه میدهد.
مدیریت غرایز خطرناک مرگ
غرایز مرگ و تخریب در افراد به روشهای مختلف مدیریت میشوند:
- ترکیب با اجزای شهوانی بیخطر: در برخی از موارد، این غرایز با غرایز جنسی بیضرر ترکیب میشوند و به شکلی مهار شده درمیآیند.
- انحراف به دنیای بیرونی: بخشی از این غرایز به صورت پرخاشگری به دنیای بیرونی هدایت میشوند.
- ادامه فعالیت درونی: و بخش قابلتوجهی از این غرایز بهطور بیمهابا به کار خود در درون ادامه میدهند، بدون اینکه بهطور واضح به بیرون نشت کنند.
در نهایت، این پیچیدگیهای روانی و دفاعی باعث میشوند که افراد نوروتیک، بهویژه در حالات مالیخولیا و وسواس، در کشمکش بین غریزههای مرگ و زندگی قرار گیرند، که ممکن است در برخی موارد به خودآزاری یا آسیب به دیگران منجر شود.
در تحلیل روانکاوی، مفهوم ایگو و روابط آن با اید و سوپرایگو نه تنها بر رفتار فرد تأثیر میگذارد، بلکه در ایجاد و مدیریت حس گناه، کنترل غریزی، و اصول اخلاقی نیز نقش کلیدی ایفا میکند. در این راستا، میتوان به تفاوتهای مهمی در نحوهی تعامل ایگو با سوپرایگو و اید در اختلالاتی مانند مالیخولیا و نوروز وسواسی اشاره کرد.
اید، ایگو و سوپرایگو: کنترل غریزی و اخلاقی
طبق نظریه روانکاوی، اید بهطور ذاتی غیر اخلاقی است و به دنبال ارضای فوری خواستهها و غرایز فردی است. این غرایز، که میتواند شامل تکانههای شهوانی و پرخاشگری باشد، در تضاد با معیارهای اخلاقی قرار دارند.
در مقابل، ایگو تلاش میکند تا رفتار فرد را بر اساس واقعیتها و محدودیتهای اجتماعی تنظیم کند، بنابراین ایگو در تلاش است که به شکلی اخلاقی عمل کند و خواستههای اید را در چارچوب پذیرش اجتماعی قرار دهد. سوپرایگو، به عنوان نمایندهی وجدان و معیارهای اخلاقی، میتواند حتی فراتر از ایگو عمل کند و در مواقعی به شدت بیرحم و سختگیر باشد.
رابطه بین ایگو و سوپرایگو: افزایش بیرحمی در نوروز وسواسی و مالیخولیا
یکی از نکات جالب در مورد این روابط، به ویژه در اختلالات روانی چون مالیخولیا و نوروز وسواسی، این است که هرچه فرد بیشتر تلاش کند تا پرخاشگری خود را کنترل کند، ایگو ایدهآل او به شدت و بیرحمی بیشتری علیه خود ایگو عمل میکند.
به عبارت دیگر، وقتی فرد تلاش میکند که پرخاشگری درون خود را سرکوب کند، سوپرایگو شروع به افزایش شدت تنبیهها میکند و ایگو را به نوعی به عذاب دادن خود میکشاند. این همانند یک چرخش یا جابهجایی است که در آن، ایگو به خودش حمله میکند. سوپرایگو در این شرایط به همان اندازه که ممکن است بر اساس اصول اخلاقی عمل کند، میتواند به دلیل سرکوب بیرحمانهی خواستههای فرد، باعث افزایش بیرحمی و خودسرزنشگری در ایگو شود.
سوپرایگو و والایش: پیدایش ویژگیهای بیرحمانه
در اینجا، سوپرایگو بهعنوان نمایندهی پدر و معیارهای اخلاقی از طریق فرایند همانندسازی با پدر به وجود میآید. این همانندسازی اساساً به یک فرایند «غیرفعالسازی جنسی» یا والایش تبدیل میشود. در نتیجه این فرآیند، انرژیهای جنسی که بهطور طبیعی به سمت ابژههای شهوانی متمایل هستند، به سمت ویژگیهای اخلاقی، سختگیرانه و بیرحمانه هدایت میشوند.
این تمایل به سختگیری و بیرحمی از همان اجزای شهوانی آزاد شده ناشی میشود که به پرخاشگری و تخریب تبدیل میشود. این تحولی است که به نوعی سوپرایگو را به یک دیکتاتور اخلاقی تبدیل میکند و به فرد دیکته میکند که «تو باید» در برابر خواستهها و تکانههای خود سرکوب عمل کنی.
جدایی عشق به پرخاشگری و بازگشت به عقب در نوروز وسواسی
اما در نوروز وسواسی، وضعیت پیچیدهتر است. در این اختلال، ایگو بهطور فعالانه و از طریق فرآیندهای دفاعی به مدیریت تکانهها و غرایز شهوانی و پرخاشگرانه نمیپردازد. بلکه این فرایند به نوعی به اید بازگشته و به سوپرایگو گسترش مییابد، به گونهای که سوپرایگو بر اساس پرخاشگری موجود در تکانههای اید، شدت بیشتری پیدا کرده و ایگو را مورد تنبیه قرار میدهد.
در این حالت، ایگو که از طریق همانندسازی با مدلهای اخلاقی و ایدهآلها تلاش کرده است تا بر لیبیدو (انرژی جنسی و شهوانی) خود کنترل داشته باشد، اکنون توسط سوپرایگو با شدت بیشتری سرزنش میشود. این سرزنشها نه تنها اخلاقی بلکه بهطور روانی پرخاشگرانه و بیرحمانه هستند.
رابطه پیچیده ایگو با سوپرایگو و اید در نوروز وسواسی و مالیخولیا
در نهایت، در هر دو اختلال مالیخولیا و نوروز وسواسی، ما شاهد رابطه پیچیدهای بین ایگو، سوپرایگو و اید هستیم. در مالیخولیا، سوپرایگو به شدت علیه ایگو عمل میکند و در برخی موارد ایگو به دلیل شدت تنبیهها و سرزنشهای اخلاقی به سمت خود تخریبی و حتی خودکشی سوق داده میشود.
در مقابل، در نوروز وسواسی، ایگو همچنان تلاش میکند تا با استفاده از دفاعهای روانی و سرکوب، از بروز رفتارهای تخریبی جلوگیری کند، اما سوپرایگو به شکلی بیرحمانهتر بر ایگو فشار میآورد و در نهایت ایگو را درگیر تنبیههای اخلاقی و روانی میکند.
در هر دو اختلال، میتوان مشاهده کرد که رابطه بین ایگو و سوپرایگو به شدت بر چگونگی مدیریت غرایز و کنترل پرخاشگری تأثیر میگذارد. در حالی که ایگو تلاش میکند تا به شکلی اخلاقی عمل کند، سوپرایگو میتواند به گونهای بیرحمانه و سختگیرانه عمل کند که به تضاد با ایگو منجر شده و فشار روانی زیادی به فرد وارد کند.
در این فرایند، اید همچنان به عنوان منبع اصلی غرایز و تکانهها عمل میکند و در نهایت، این تعارضات روانی میتوانند به بروز اختلالات روانی پیچیده منجر شوند.

ایگو و روابط آن
اکنون ایگو را هم در قدرت و هم در ضعفهایش میبینیم. وظایف مهمی به آن محول شده است. به دلیل ارتباط آن با سیستم ادراکی، ایگو به فرآیندهای ذهنی نظم زمانی میدهد و آنها را تحت آزمایش واقعیت قرار میدهد.
با استفاده از فرآیندهای تفکر، ایگو تخلیههای حرکتی را به تأخیر میاندازد و دسترسی به تحرک را کنترل میکند. این قدرت، البته، بیشتر مسئلهای از فرم است تا واقعیت؛ زیرا در عمل، موقعیت ایگو مانند یک پادشاه مشروطه است که بدون تأیید او هیچ قانونی تصویب نمیشود، اما قبل از استفاده از حق وتوی خود، زمان زیادی را درنگ میکند. تمام تجربیات زندگی که از بیرون منشاء میگیرند، ایگو را غنی میسازند؛ در حالی که اید دنیای خارجی دوم آن است که ایگو تلاش میکند آن را تحت سلطهی خود درآورد.
ایگو لیبیدو را از اید میگیرد و کاتکسیسهای ابژه (پیوندهای انرژی روانی) اید را به ساختارهای ایگو تبدیل میکند. به کمک سوپرایگو و به روشی که هنوز برای ما مبهم است، ایگو از تجربیات گذشته که در اید ذخیره شده است بهره میبرد.
دو مسیر وجود دارد که از طریق آنها محتوای اید میتواند وارد ایگو شود: یکی مسیر مستقیم و دیگری از طریق ایگو ایدهآل. اینکه کدام مسیر را انتخاب میکنند ممکن است برای برخی فعالیتهای ذهنی اهمیت تعیینکنندهای داشته باشد. ایگو از درک غریزهها به کنترل آنها و از اطاعت از غریزهها به مهار آنها تکامل مییابد.
از دیدگاهی دیگر، این ایگوی همان موجود ضعیف است که به سه ارباب خدمت میکند و در نتیجه با سه خطر تهدید میشود: دنیای بیرونی، لیبیدوی اید، و شدت سوپرایگو. سه نوع اضطراب با این سه خطر مطابقت دارند، زیرا اضطراب بیانگر یک عقبنشینی از خطر است. ایگو بهعنوان موجودی مرزی، تلاش میکند بین جهان و اید واسطهگری کند، اید را با جهان سازگار کند، و با استفاده از فعالیتهای عضلانی خود، جهان را با خواستههای اید تطبیق دهد.
ایگو در جایگاه خود بین اید و واقعیت، گاهی وسوسه میشود که فرصتطلب و چاپلوس باشد، شبیه سیاستمداری که حقیقت را میداند اما میخواهد جایگاهش را در محبوبیت عمومی حفظ کند.
در رابطه با غریزههای مرگ و زندگی، ایگو بیطرف نیست. با شناسایی و والایش، به غریزههای مرگ در اید کمک میکند تا بر لیبیدو کنترل پیدا کنند، اما با این کار خطر میکند که هدف غریزههای مرگ قرار گیرد و نابود شود. ایگو برای کمک به این شکل باید خود را با لیبیدو پر کند و به این ترتیب نماینده اروس (غریزه زندگی) میشود و از آن به بعد تمایل به زنده ماندن و مورد محبت قرار گرفتن دارد.
اما از آنجایی که کار والایش ایگو به جدایی غریزهها و آزادسازی غریزههای تهاجمی در سوپرایگو منجر میشود، مبارزهاش با لیبیدو او را در معرض خطر آسیب و مرگ قرار میدهد. در حالی که ایگو تحت حملات سوپرایگو رنج میبرد یا حتی ممکن است مغلوب آن شود، سرنوشتی شبیه موجودات اولیهای پیدا میکند که توسط محصولات تجزیهای که خودشان ایجاد کردهاند، نابود میشوند.
از دیدگاه اقتصادی، اخلاقی که در سوپرایگو عمل میکند، به نظر میرسد محصول مشابهی از فرآیند تجزیه باشد. در میان روابط وابستهای که ایگو در آنها قرار دارد، شاید رابطه با سوپرایگو جالبترین باشد.
ایگو جایگاه واقعی اضطراب است. هنگامی که از سه جهت تهدید میشود، واکنش فرار را با کنار کشیدن کاتکسیس خود از ادراک تهدیدکننده یا فرآیند مشابهی در اید و ارسال آن بهصورت اضطراب نشان میدهد. این واکنش ابتدایی بعدها با اجرای کاتکسیسهای حفاظتی (مانند مکانیزم فوبیا) جایگزین میشود.
آنچه ایگو از خطرات بیرونی و لیبیدویی میترسد را نمیتوان بهطور دقیق مشخص کرد؛ ما میدانیم که این ترس از غلبه شدن یا نابودی است، اما نمیتوان آن را بهصورت تحلیلی درک کرد. ایگو صرفاً به هشدار اصل لذت واکنش نشان میدهد. از سوی دیگر، میتوانیم آنچه را که در پس ترس ایگو از سوپرایگو نهفته است توضیح دهیمو
سوپرایگو و ترس از وجدان
موجود برتری که به ایگو ایدهآل تبدیل شد، زمانی تهدید به اختگی میکرد، و احتمالاً این ترس از اختگی هستهای است که ترس از وجدان بر اساس آن شکل گرفته است؛ این ترس همچنان بهعنوان ترس از وجدان باقی میماند. عبارت پرطمطراق «هر ترس در نهایت ترس از مرگ است» تقریباً هیچ معنایی ندارد و بههیچوجه قابل اثبات نیست. برعکس، به نظر من کاملاً درست است که ترس از مرگ را از ترس از یک شیء (اضطراب واقعی) و از اضطراب لیبیدویی نوروتیک جدا کنیم.
مرگ یک مفهوم انتزاعی با محتوای منفی است که هیچ همبستگی ناخودآگاهی برای آن یافت نمیشود. به نظر میرسد مکانیسم ترس از مرگ تنها این باشد که ایگو تا حد زیادی کاتکسیس لیبیدویی نارسیستیک خود را رها میکند یعنی از خود دست میکشد، درست مانند زمانی که در موارد دیگر، از یک ابژه خارجی دست میکشد و احساس اضطراب میکند. به نظر من، ترس از مرگ چیزی است که میان ایگو و سوپرایگو رخ میدهد.
شرایط ظهور ترس از مرگ:
ما میدانیم که ترس از مرگ در دو شرایط ظاهر میشود:
1. بهعنوان واکنشی به یک خطر خارجی.
2. بهعنوان یک فرآیند درونی، مانند آنچه در مالیخولیا دیده میشود.
ترس از مرگ در مالیخولیا:
تنها توضیح ممکن این است که ایگو خود را رها میکند، زیرا احساس میکند که توسط سوپرایگو مورد نفرت و آزار قرار گرفته است، نه محبت. برای ایگو، زندگی به معنای محبوب بودن است محبوبیت نزد سوپرایگو، که در اینجا نیز بهعنوان نماینده اید ظاهر میشود.
سوپرایگو همان وظیفه حفاظت و نجات را ایفا میکند که در روزهای گذشته توسط پدر و بعدها توسط سرنوشت یا مشیت ایفا میشد. اما وقتی ایگو خود را در خطر واقعی بیشازحد احساس کند و معتقد باشد که نمیتواند با قدرت خود آن را غلبه کند، به همان نتیجه میرسد: خود را تنها و بیپناه میبیند و میگذارد که بمیرد.
این وضعیت شبیه همان حالتی است که در نخستین اضطراب بزرگ تولد و اضطراب کودکانه ناشی از جدایی از مادر محافظ وجود داشت.
توسعه ترسها از اختگی تا مرگ:
این بررسیها امکان میدهد که ترس از مرگ، مانند ترس از وجدان، بهعنوان توسعهای از ترس از اختگی در نظر گرفته شود. اهمیت زیادی که حس گناه در نوروزها دارد، این تصور را ممکن میسازد که اضطراب نوروتیک در موارد شدید با ایجاد اضطراب میان ایگو و سوپرایگو (ترس از اختگی، وجدان و مرگ) تقویت شود.

مطالب مرتبط:
نبرد اروس و غریزه مرگ / نهاد و ایگو
تکامل ایگو و سوپرایگو / فرآیند شکلگیری هویت
تمایز اید و ایگو / نظریه روانکاوی 1923
انتهای مطلب.

