نبرد اروس و غریزه مرگ / نهاد و ایگو

نبرد اروس و غریزه مرگ در نهاد و ایگو

نبرد اروس و غریزه مرگ ، ساختار زندگی را به‌عنوان یک فرآیند پرفراز و نشیب تعریف می‌کند. اروس به دنبال ایجاد پیوندها و حفظ تنش‌های حیاتی است، در حالی که غریزه مرگ، زندگی را به‌سمت آرامش پایدار مرگ سوق می‌دهد. این کشمکش دائمی نقش محوری در تنظیم نیازهای نهاد و ایگو ایفا می‌کند.

موسسه طرح زندگی | در نظریه فروید، نهاد تحت تأثیر اصل لذت عمل می‌کند و تلاش دارد تا تنش‌های ایجاد شده توسط لیبیدو را از بین ببرد. این تنش‌ها عمدتاً از سوی اروس، نیروی حیاتی و پیونددهنده، به وجود می‌آیند. از سوی دیگر، غریزه مرگ با هدایت زندگی به سوی کاهش انرژی و ثبات، به‌طور همزمان بر روندهای زیستی اثر می‌گذارد. ایگو با والایش بخشی از لیبیدو و تمرکز آن بر اهداف خاص، به کنترل این تنش‌ها کمک می‌کند.

نبرد اروس و غریزه مرگ / نهاد و ایگو
نبرد اروس و غریزه مرگ نهاد و ایگو

ما پیش‌تر گفته‌ایم که اگر تفکیکی که از ذهن به “نهاد”، “خود” و “فراخود” انجام داده‌ایم، پیشرفتی در دانش ما به‌حساب آید، باید به ما امکان دهد تا روابط پویا درون ذهن را بهتر درک کنیم و آنها را با وضوح بیشتری توصیف کنیم. همچنین پیش‌تر نتیجه گرفته‌ایم  که “خود” به‌ویژه تحت تأثیر ادراکات قرار دارد و به‌طور کلی می‌توان گفت که ادراکات برای “خود” همان اهمیتی را دارند که غرایز برای “نهاد” دارند. با این حال، “خود” نیز مانند “نهاد” تحت تأثیر غرایز است، زیرا همان‌طور که می‌دانیم، “خود” تنها بخشی ویژه و تغییر یافته از “نهاد” است.

اخیراً دیدگاهی درباره غرایز توسعه داده‌ام که در اینجا به آن پایبند خواهم بود و آن را مبنای بحث‌های بیشترم قرار خواهم داد. بر اساس این دیدگاه، باید بین دو دسته غریزه تمایز قائل شویم. یکی از این دسته‌ها، غرایز جنسی یا “اروس”، بسیار برجسته‌تر و دسترسی‌پذیرتر برای مطالعه است. این دسته نه تنها شامل غریزه جنسی بدون مانع به‌طور خاص و تکانه‌های غریزی است که از آن مشتق شده‌اند، بلکه غریزه خودنگهداری را نیز در بر می‌گیرد، غرایزه‌ای که باید به “خود” نسبت داده شود و در آغاز کار تحلیلی ما دلایل خوبی برای تمایز آن با غرایز جنسیِ مربوط به “ابژه” وجود داشت.

دسته دوم غرایز به این آسانی قابل شناسایی نبود. در نهایت، ما به این نتیجه رسیدیم که سادیسم نماینده آن است. بر اساس ملاحظات نظری، با حمایت زیست‌شناسی، فرضیه‌ای درباره وجود غریزه مرگ مطرح کردیم که وظیفه‌اش بازگرداندن زندگی ارگانیک به حالت بی‌جان است. از سوی دیگر، فرض کردیم که “اروس”، با ترکیب هرچه بیشتر ذرات پراکنده‌شده ماده زنده، درصدد پیچیده‌تر کردن زندگی و در عین حال، البته، حفظ آن است. هر دو غریزه به این شکل، در معنای دقیق کلمه، محافظه‌کار خواهند بود، زیرا هر دو در تلاش‌اند وضعیتی را که با ظهور زندگی مختل شده، دوباره برقرار کنند.

ظهور زندگی به این ترتیب هم علت تداوم زندگی و هم علت گرایش به مرگ خواهد بود؛ و خود زندگی به تضاد و مصالحه‌ای میان این دو گرایش تبدیل می‌شود. مسئله منشأ زندگی همچنان مسئله‌ای کیهانی باقی می‌ماند؛ و مسئله هدف و مقصود زندگی به شکلی دوگانه پاسخ داده می‌شود.

بر اساس این دیدگاه، هر یک از دو دسته غرایز با یک فرآیند فیزیولوژیکی خاص (آنابولیسم یا کاتابولیسم) مرتبط است؛ هر دو نوع غریزه در هر ذره از ماده زنده فعال هستند، هرچند به نسبت‌های نابرابر، به گونه‌ای که ممکن است یک ماده خاص نماینده اصلی اروس باشد.

امتزاج غریزه‌ها

این فرضیه هیچ‌گونه توضیحی درباره نحوه ترکیب، آمیختگی یا امتزاج این دو دسته غریزه با یکدیگر ارائه نمی‌دهد؛ اما مسلم است که این فرایند به‌طور منظم و گسترده رخ می‌دهد، زیرا این فرض برای درک ما از این مفهوم ضروری است.

به نظر می‌رسد که در نتیجه ترکیب موجودات تک‌سلولی و تشکیل موجودات چندسلولی، غریزه مرگ در سلول منفرد می‌تواند به‌طور مؤثر خنثی شود و تکانه‌های ویرانگر از طریق یک اندام ویژه به دنیای بیرونی هدایت شوند. به نظر می‌رسد این اندام ویژه همان دستگاه عضلانی است؛ و بنابراین غریزه مرگ احتمالاً تا حدی خود را به‌عنوان یک غریزه تخریبی که علیه دنیای بیرونی و دیگر موجودات زنده عمل می‌کند، نشان می‌دهد.

با پذیرش ایده امتزاج دو دسته غریزه با یکدیگر، امکان تفکیک آنها به شکلی کم‌وبیش کامل نیز اجتناب‌ناپذیر است. مولفه سادیستی غریزه جنسی یک نمونه کلاسیک از امتزاج مفید غریزی است؛ در حالی که سادیسمی که به‌عنوان یک انحراف به‌طور مستقل ظهور کرده، نمونه‌ای از تفکیک غریزی است، هرچند نه تفکیکی که به شدت کامل شده باشد. از این منظر، ما به یک دیدگاه گسترده درباره قلمروی از واقعیت‌ها دست می‌یابیم که پیش‌تر از این منظر مورد توجه قرار نگرفته بود.

ما درمی‌یابیم که برای تخلیه انرژی، غریزه تخریب معمولاً در خدمت اروس قرار می‌گیرد. گمان می‌کنیم که حملات صرع، محصول و نشانه‌ای از یک تفکیک غریزی باشند؛ و درک می‌کنیم که تفکیک غریزی و ظهور برجسته غریزه مرگ، نیازمند توجه ویژه‌ای در بررسی اثرات برخی روان‌نژندی‌های شدید است، مانند روان‌نژندی وسواسی. با یک تعمیم سریع، می‌توان حدس زد که ماهیت عقب‌گرد لیبیدو (مثلاً از مرحله تناسلی به مرحله سادیستی-مقعدی) در یک تفکیک غریزی نهفته است، همان‌طور که برعکس، پیشروی از مرحله اولیه به مرحله تناسلی نهایی به افزایش مؤلفه‌های اروتیک وابسته است.

این پرسش نیز مطرح می‌شود که آیا دوگانگی عادی (ambivalence)، که اغلب در زمینه‌های روان‌نژندی به شکل غیرمعمولی قوی است، نباید به‌عنوان محصول یک تفکیک غریزی در نظر گرفته شود؟ هرچند به نظر می‌رسد که دوگانگی، به‌عنوان یک پدیده بنیادی، بیشتر نمایانگر یک امتزاج غریزی ناقص است.

عشق و نفرت

طبیعی است که با علاقه به این مسئله بپردازیم که آیا می‌توان ارتباط‌های معناداری میان ساختارهای فرضی ما یعنی خود، فراخود و نهاد از یک‌سو و دو دسته غرایز از سوی دیگر ردیابی کرد؟ و همچنین، آیا می‌توان نشان داد که اصل لذت که بر فرآیندهای ذهنی تسلط دارد، با دو دسته غریزه و این تمایزات در ذهن رابطه‌ای ثابت دارد یا خیر؟

اما پیش از پرداختن به این موضوع، باید شک و تردیدی را برطرف کنیم که در نحوه بیان خود مسئله مطرح می‌شود. درباره اصل لذت تردیدی وجود ندارد، و تمایزات درون خود از توجیه بالینی خوبی برخوردارند؛ اما تمایز میان دو دسته غریزه به نظر نمی‌رسد به اندازه کافی تأییدشده باشد و ممکن است شواهدی در تحلیل‌های بالینی یافت شود که اعتبار این تمایز را زیر سؤال ببرد.

به نظر می‌رسد که یک واقعیت چنین باشد: برای تقابل میان دو دسته غریزه‌ها، می‌توانیم قطبیت عشق و نفرت را جایگزین کنیم. یافتن نماینده‌ای برای اروس دشوار نیست؛ اما باید شکرگزار باشیم که می‌توانیم برای غریزه فرّار مرگ نماینده‌ای در غریزه تخریب پیدا کنیم، که نفرت راه را به آن نشان می‌دهد.

مشاهدات بالینی نشان می‌دهند که نه‌تنها عشق به شکلی غیرمنتظره با نفرت همراه است (دوگانگی یا آمبیوالانس)، و نه‌تنها در روابط انسانی نفرت اغلب مقدمه‌ای برای عشق است، بلکه در شرایطی نیز نفرت به عشق و عشق به نفرت تبدیل می‌شود. اگر این تغییر چیزی فراتر از یک توالی زمانی باشد یعنی اگر یکی از این دو به‌طور واقعی به دیگری تبدیل شودآنگاه پایه‌های تمایزی بنیادین همچون تمایز میان غرایز اروتیک و غرایز مرگ، که بر فرض فرآیندهای فیزیولوژیکی مخالف بنا شده است، به چالش کشیده می‌شود.

حال، مواردی که فرد ابتدا کسی را دوست دارد و سپس از او متنفر می‌شود (یا برعکس) به‌دلیل دلایلی که آن شخص به او داده است، به‌وضوح ارتباطی با مسئله ما ندارند. همچنین، مواردی که احساسات عشقی که هنوز آشکار نشده‌اند ابتدا به شکل دشمنی و گرایش‌های تهاجمی ابراز می‌شوند، نیز به این بحث مربوط نمی‌شوند؛ زیرا ممکن است در این موارد مولفه تخریبی در وابستگی به ابژه زودتر از مولفه اروتیک عمل کرده باشد و تنها بعدها مولفه اروتیک به آن بپیوندد.

اما ما از مواردی در روان‌شناسی نوروزها اطلاع داریم که در آنها احتمالاً یک تبدیل واقعی رخ می‌دهد. در پارانویا persecutoria، بیمار به شکلی خاص یک وابستگی هم‌جنس‌گرایانه بیش از حد قوی به یک شخص خاص را دفع می‌کند؛ و در نتیجه، این شخص که بیمار بیش از همه دوستش داشته است به یک آزاردهنده (persecutor) تبدیل می‌شود که بیمار اغلب خشونتی خطرناک را به سمت او هدایت می‌کند. در اینجا حق داریم فرض کنیم که یک مرحله قبلی وجود داشته که عشق را به نفرت تبدیل کرده است.

در مواردی همچون منشأ هم‌جنس‌گرایی یا احساسات اجتماعی غیرجنسی‌شده نیز، تحقیقات تحلیلی به‌تازگی به ما نشان داده‌اند که احساسات شدید رقابت‌طلبانه‌ای وجود دارند که به گرایش‌های تهاجمی منجر می‌شوند؛ و تنها پس از غلبه بر این گرایش‌ها، ابژه‌ای که قبلاً مورد نفرت بود به ابژه‌ای محبوب تبدیل می‌شود یا منجر به یک همذات‌پنداری می‌گردد.
حال، این پرسش مطرح می‌شود که آیا در این موارد باید یک تبدیل مستقیم نفرت به عشق را فرض کنیم؟ واضح است که در اینجا تغییرات کاملاً درونی هستند و هیچ تغییری در رفتار ابژه در آنها نقشی ایفا نمی‌کند.

نبرد اروس وغریزه مرگ / نهاد و ایگو

 

ارضا و تخلیه روانی

حال، مشاهدات بالینی نشان می‌دهند که نه تنها عشق با تناقضات غیرمنتظره‌ای چون نفرت (دوگانگی احساسات) همراه است، بلکه در روابط انسانی، نفرت غالباً پیش‌درآمدی برای عشق است و همچنین در شرایطی خاص، نفرت به عشق و عشق به نفرت تبدیل می‌شود. اگر این تغییر بیش از یک دنباله زمانی باشد یعنی یکی از آنها واقعاً به دیگری تبدیل شود آنگاه به‌وضوح پایه‌ای که تمایز بنیادی بین غرایز اروتیک و غرایز مرگ را فرض می‌کند، از زیر پا برداشته می‌شود؛ تمایزی که فرآیندهای فیزیولوژیکی با جهت‌گیری‌های مخالف را پیش‌فرض می‌گیرد.

حال، موردی که در آن فرد ابتدا عاشق کسی می‌شود و سپس او را نفرت می‌کند (یا برعکس) به‌خاطر این که آن شخص دلیلی برای چنین احساسی به او داده است، واضح است که هیچ ارتباطی با مسئله ما ندارد. همچنین مورد دیگری که در آن احساسات عشق که هنوز به‌طور آشکار بروز نکرده‌اند، ابتدا به صورت خصومت و تمایلات تهاجمی بروز می‌کنند، مربوط به مسئله ما نیست؛

زیرا ممکن است در اینجا مولفه تخریبی در رابطه با اشیاء به سرعت جلوتر رفته باشد و تنها بعداً با مولفه اروتیک همراه شود. اما ما از چندین نمونه در روانشناسی نوروزها آگاهیم که در آنها به‌نظر منطقی‌تر است که فرض کنیم تحول واقعی‌ای در حال وقوع است.

در پارانویا (جنون پارانویایی) پرسه‌کننده، بیمار برای دفع یک وابستگی همجنس‌گرایانه بسیار شدید به یک فرد خاص به‌طور ویژه‌ای عمل می‌کند؛ و در نتیجه، آن شخص که او بیش از همه دوست داشت، تبدیل به یک آزاردهنده می‌شود که بیمار علیه او تهاجماتی خطرناک انجام می‌دهد. در اینجا ما حق داریم که یک مرحله قبلی را وارد کنیم که عشق را به نفرت تبدیل کرده است.

در مورد منشأ همجنس‌گرایی و همچنین احساسات اجتماعی غیرجنسی، تحقیقات تحلیلی به تازگی به ما آموخته‌اند که احساسات شدید رقابت وجود دارند که به تمایلات تهاجمی منجر می‌شوند، و تنها پس از آن است که شیء نفرت‌انگیز قبلی تبدیل به شیء محبوب می‌شود یا منجر به شبیه‌سازی آن می‌شود.

سوالی که مطرح می‌شود این است که آیا در این موارد باید فرض کنیم که نفرت به‌طور مستقیم به عشق تبدیل می‌شود؟ واضح است که در اینجا تغییرات صرفاً داخلی هستند و تغییر در رفتار شیء نقشی در آنها ندارد.
مکانیسم دیگری نیز وجود دارد که از طریق تحقیقات تحلیلی درباره فرآیندهای مرتبط با تغییر در پارانویا به آن آگاهی یافته‌ایم. از ابتدا، یک نگرش دوسویه (عشق و نفرت همزمان) وجود دارد، و تغییر از طریق جابجایی واکنشی کاتکسیس (سرمایه‌گذاری روانی) صورت می‌گیرد؛ به این معنا که انرژی از تکانه‌های اروتیک برداشت شده و به تکانه‌های خصمانه افزوده می‌شود.

چیزی که کاملاً مشابه نیست اما به آن شباهت دارد، زمانی اتفاق می‌افتد که رقابت خصمانه‌ای که به همجنس‌گرایی منجر شده است، غلبه پیدا می‌کند. در این حالت، نگرش خصمانه هیچ چشم‌اندازی برای ارضا ندارد؛ بنابراین، به دلایل اقتصادی (یعنی به‌منظور تخلیه روانی)، با نگرش عاشقانه‌ای جایگزین می‌شود که چشم‌انداز بیشتری برای ارضا و تخلیه روانی دارد.

بنابراین، درمی‌یابیم که در هیچ‌یک از این موارد نیازی نداریم فرض کنیم که نفرت به طور مستقیم به عشق تبدیل می‌شود، زیرا چنین فرضی با تمایز کیفی میان دو دسته غریزه‌ها ناسازگار خواهد بود.

با این حال، باید توجه داشت که با معرفی این مکانیسم دیگر برای تغییر عشق به نفرت، به‌طور ضمنی فرض دیگری را پذیرفته‌ایم که شایسته است به‌طور صریح بیان شود. ما به گونه‌ای عمل کرده‌ایم که گویی در ذهن چه در خود و چه در نهاد نوعی انرژی قابل جابجایی وجود دارد که خود به‌طور ذاتی خنثی است، اما می‌تواند به یک تکانه اروتیک یا مخرب با تمایز کیفی افزوده شود و کل سرمایه‌گذاری روانی آن را تقویت کند. بدون پذیرش وجود چنین انرژی قابل جابجایی، نمی‌توانیم در این مسیر پیش برویم.

سؤال اینجاست که این انرژی از کجا می‌آید، به چه چیزی تعلق دارد، و چه معنایی دارد؟

مسئله کیفیت تکانه‌های غریزی و پایداری آنها در طول تغییرات مختلف هنوز بسیار مبهم است و تا به امروز به‌ندرت به‌طور جدی بررسی شده است. با این حال، در غریزه‌های جنسی جزئی، که به‌ویژه در معرض مشاهده قرار دارند، می‌توان برخی فرآیندهایی را که از همان دسته مورد بحث هستند، تشخیص داد.

برای مثال، می‌بینیم که درجه‌ای از ارتباط میان غریزه‌های جزئی وجود دارد؛ غریزه‌ای که از یک منبع اروتوژنیک خاص سرچشمه گرفته است می‌تواند شدت خود را برای تقویت غریزه جزئی دیگری که از منبعی دیگر منشأ گرفته، منتقل کند. همچنین مشاهده می‌کنیم که ارضای یک غریزه می‌تواند جایگزین ارضای غریزه‌ای دیگر شود.

این و دیگر حقایق مشابه باید ما را ترغیب کنند تا فرضیه‌های خاصی را در این زمینه مطرح کنیم.
در بحث کنونی، علاوه بر این، صرفاً یک فرضیه مطرح می‌کنم؛ هیچ دلیلی برای اثبات آن ندارم. به نظر می‌رسد این دیدگاه محتمل باشد که این انرژی قابل جابجایی و خنثی، که بدون شک هم در خود (ایگو) و هم در نهاد (اید) فعال است، از ذخیره نارسیسیستی لیبیدو سرچشمه می‌گیرد به عبارت دیگر، این انرژی اروس غیرجنسی شده است. (غریزه‌های اروتیک به‌طور کلی انعطاف‌پذیرتر و به‌راحتی قابل تغییر و جابجایی نسبت به غرایز تخریبی به نظر می‌رسند.)

از اینجا به‌راحتی می‌توانیم فرض کنیم که این لیبیدوی قابل جابجایی در خدمت اصل لذت به کار می‌رود تا از انسدادها جلوگیری کرده و تخلیه را تسهیل کند. در این ارتباط، مشاهده نوعی بی‌تفاوتی نسبت به مسیر تخلیه، مادامی که تخلیه به نحوی رخ دهد، آسان است. این ویژگی را می‌شناسیم؛ مشخصه فرآیندهای کاتکسیس (سرمایه‌گذاری روانی) در نهاد است.

این ویژگی را می‌توان در کاتکسیس‌های اروتیک مشاهده کرد، جایی که نوعی بی‌تفاوتی خاص نسبت به شیء هدف بروز می‌کند؛ و این خصوصاً در انتقال‌هایی که در تحلیل روانی ایجاد می‌شوند، آشکار است. این انتقال‌ها به‌طور اجتناب‌ناپذیری رخ می‌دهند، بدون توجه به اشخاصی که شیء هدف آنها هستند. نه چندان پیش، رانک (1913) نمونه‌های خوبی از نحوه‌ای که اعمال انتقام‌جویانه نوروتیک می‌توانند علیه افراد نامرتبط انجام شوند، منتشر کرد.

چنین رفتاری از سوی ناخودآگاه یادآور داستان طنزی از سه خیاط دهکده است، که یکی از آنها باید اعدام می‌شد زیرا تنها آهنگر دهکده مرتکب جنایت مرگبار شده بود. مجازات باید اجرا شود، حتی اگر شامل فرد مجرم نشود. در مطالعه رویای تحلیلی، نخستین بار با این نوع آزادی در جابجایی‌هایی که توسط فرآیند اولیه ایجاد می‌شوند، مواجه شدیم. در آنجا، اشیاء به جایگاهی کم‌اهمیت‌تر تنزل یافتند، درست همان‌طور که در موردی که اکنون بحث می‌کنیم، مسیرهای تخلیه در اولویت دوم قرار می‌گیرند.

مشخصه ایگو (خود) این است که در انتخاب هم شیء و هم مسیر تخلیه، حساس‌تر و دقیق‌تر عمل کند.
اگر این انرژی قابل جابجایی، لیبیدوی غیرجنسی‌شده باشد، می‌توان آن را به‌عنوان انرژی والایش‌یافته نیز توصیف کرد؛ زیرا همچنان هدف اصلی اروس یعنی ایجاد اتحاد و پیوند را حفظ می‌کند، تا جایی که به ایجاد وحدت یا تمایل به وحدت کمک می‌کند، که به‌طور ویژه‌ای مشخصه ایگو است.

اگر فرآیندهای فکری به معنای گسترده‌تر نیز در میان این جابجایی‌ها گنجانده شوند، آنگاه می‌توان گفت که فعالیت‌های فکری نیز از طریق والایش نیروهای محرک اروتیک تأمین می‌شوند.

نهاد، هدایت لیبیدو

والایش ممکن است به‌طور منظم از طریق واسطه‌گری ایگو انجام شود. به خاطر آورید آن مورد دیگر که ایگو با نخستین سرمایه‌گذاری‌های روانی (کاتکسیس) نهاد روی اشیاء (و قطعاً با سرمایه‌گذاری‌های بعدی نیز) چگونه مواجه می‌شود؛ یعنی با گرفتن لیبیدو از آنها و پیوند دادن آن با تغییرات ایگو که از طریق همانندسازی ایجاد شده‌اند.

این تبدیل لیبیدوی اروتیک به لیبیدوی ایگو، مسلماً مستلزم رها کردن اهداف جنسی و نوعی غیرجنسی‌سازی است. در هر حال، این مسئله بر یک وظیفه مهم ایگو در ارتباط با اروس روشنایی می‌افکند. با تصاحب لیبیدو از سرمایه‌گذاری‌های روانی نهاد بر روی اشیاء، با قرار دادن خود به‌عنوان تنها شیء عشق، و با غیرجنسی کردن یا والایش لیبیدوی نهاد، ایگو برخلاف اهداف اروس عمل می‌کند و خود را در خدمت تکانه‌های غریزی مخالف قرار می‌دهد.

ایگو همچنین باید در برخی از سرمایه‌گذاری‌های روانی دیگر نهاد مشارکت کند؛ به‌عبارت‌دیگر، باید تا حدی در آنها سهیم باشد. ما بعداً به نتیجه احتمالی دیگری از این فعالیت ایگو بازخواهیم گشت

این مسئله به‌نظر می‌رسد که دلالت بر یک گسترش مهم در نظریه نارسیسیسم (خودشیفتگی) داشته باشد. در ابتدا، تمام لیبیدو در نهاد انباشته شده است، درحالی‌که ایگو هنوز در حال شکل‌گیری یا بسیار ضعیف است. نهاد بخشی از این لیبیدو را به سرمایه‌گذاری‌های روانی اروتیک روی اشیاء هدایت می‌کند. در این زمان، ایگو که اکنون قوی‌تر شده، تلاش می‌کند این لیبیدوی مرتبط با اشیاء را تصاحب کرده و خود را به‌عنوان شیء عشق به نهاد تحمیل کند. به این ترتیب، نارسیسیسم ایگو نوعی ثانویه است که از اشیاء پس گرفته شده است.

بارها و بارها، وقتی می‌توانیم تکانه‌های غریزی را ردیابی کنیم، درمی‌یابیم که این تکانه‌ها خود را به‌عنوان مشتقات اروس آشکار می‌کنند. اگر دلایل مطرح‌شده در فراتر از اصل لذت، و در نهایت، مؤلفه‌های سادیستی که به اروس متصل شده‌اند، وجود نداشتند، ما در حفظ دیدگاه دوگانه‌گرایانه بنیادی خود دچار مشکل می‌شدیم.

اما ازآنجاکه نمی‌توانیم از این دیدگاه فرار کنیم، مجبوریم نتیجه بگیریم که غرایز مرگ به‌طور ذاتی خاموش هستند و سر و صدای زندگی عمدتاً از جانب اروس به گوش می‌رسد و از مبارزه با اروس! به‌سختی می‌توان تردید کرد که اصل لذت به‌عنوان قطب‌نمایی برای نهاد در مبارزه‌اش علیه لیبیدو عمل می‌کند نیرویی که باعث ایجاد اختلال در فرآیند زندگی می‌شود.

اگر این درست باشد که اصل پایداری فخنر، زندگی را کنترل می‌کند، که به این ترتیب متشکل از فرایندی مستمر به سوی مرگ است، این ادعاهای اروس و غرایز جنسی هستند که در قالب نیازهای غریزی، این سقوط سطح را متوقف کرده و تنش‌های تازه‌ای ایجاد می‌کنند.

نهاد، که توسط اصل لذت هدایت می‌شود یعنی توسط ادراک نارضایتی این تنش‌ها را به روش‌های مختلف دفع می‌کند. نخستین روش، پاسخ سریع به خواسته‌های لیبیدوی غیرغیرجنسی‌شده است، یعنی تلاش برای ارضای گرایش‌های جنسی مستقیم. اما نهاد این کار را به شیوه‌ای جامع‌تر در رابطه با نوع خاصی از ارضا انجام می‌دهد که در آن همه خواسته‌های جزئی به هم می‌رسند: تخلیه مواد جنسی، که به‌نوعی حامل‌های اشباع‌شده تنش‌های اروتیک هستند.

دفع مواد جنسی در عمل جنسی، به یک معنا، مشابه جدایی جسم و پلاسمای جنسی است. این شباهت حالت پس از ارضای کامل جنسی به مرگ را توضیح می‌دهد، و اینکه چرا در برخی از حیوانات پایین‌تر، مرگ با عمل تولیدمثل همزمان است. این موجودات در جریان تولیدمثل می‌میرند زیرا، پس از حذف اروس از طریق فرآیند ارضا، غریزه مرگ به‌طور آزادانه اهداف خود را عملی می‌کند.
سرانجام، همان‌طور که دیده‌ایم، ایگو با والایش بخشی از لیبیدو برای خود و اهدافش، به نهاد در کار تسلط بر تنش‌ها کمک می‌کند.

نبرد اروس و غریزه مرگ

مطالب مرتبط

تکامل ایگو و سوپرایگو / فرآیند شکل‌گیری هویت

تمایز اید و ایگو / نظریه روانکاوی 1923

انتهای مطلب.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تماس