تکامل ایگو و سوپرایگو فرآیندی تدریجی است که در آن ایگو، بهعنوان نیرویی که میان واقعیت بیرونی و خواستههای درونی میانجیگری میکند، از وابستگیهای اولیه رهایی یافته و به یک ساختار پایدار و منطقی بدل میشود. در همین حال، سوپرایگو که حاصل همانندسازی با والدین و پذیرش هنجارهای اخلاقی و اجتماعی است، به شکل نیرویی نظارتی و بازدارنده عمل کرده و رفتار فرد را هدایت میکند. تعامل پویای این دو ساختار نه تنها به تقویت هویت فردی کمک میکند، بلکه چارچوبی برای ارزیابی اخلاقی و اتخاذ تصمیمهای درست فراهم میآورد.
موسسه طرح زندگی | فرآیند شکلگیری هویت فردی پیچیده و چندبعدی است که از تعاملات اولیه کودک با والدین و تأثیرات اجتماعی نشأت میگیرد. در این مسیر، سوپرایگو بهعنوان بخشی از ساختار روانی که ارزشها و اصول اخلاقی را نمایندگی میکند، نقش مهمی ایفا میکند. از سوی دیگر، همانندسازی با والدین و افراد مهم در زندگی کودک بهعنوان سازوکاری برای شکلدهی هویت به کار میرود.
همچنین، نیروهای ناهشیاری مانند کاتکسیس، که سرمایهگذاری روانی بر موضوعات خاص را توضیح میدهد، و پویاییهای مرتبط با مرحله عقده ادیپ نیز در این فرایند تأثیرگذارند. این ترکیبات درونی در نهایت به شکلگیری یک سیستم روانی منسجم و تکاملیافته منجر میشوند که نهتنها بر رفتار فرد، بلکه بر روابط اجتماعی و هویت جمعی او نیز تأثیر میگذارد.

Contents
در جست و جوی شخصیت
اگر ایگو صرفاً بخشی از اید بود که تحت تأثیر سیستم ادراکی تغییر یافته و نماینده ذهنی دنیای واقعی خارجی بود، با وضعیتی ساده روبرو میشدیم. اما یک پیچیدگی دیگر نیز وجود دارد.
دلایلی که ما را به فرض وجود یک سطح در ایگو، یا به عبارتی تمایزی در ایگو، که میتوان آن را «ایگوی آرمانی» یا «سوپرایگو» نامید، سوق داد، پیشتر توضیح داده شده است. این دلایل همچنان معتبرند. نکته جدیدی که نیازمند توضیح است، این است که این بخش از ایگو ارتباط کمتری با آگاهی دارد.
در این مرحله، باید دامنه بررسی خود را کمی گسترش دهیم. ما توانستیم اختلال دردناک مالیخولیا را با فرض اینکه [در افرادی که از این اختلال رنج میبرند] یک ابژه که از دست رفته است، در درون ایگو دوباره مستقر شده توضیح دهیم یعنی یک لیبیدوی معطوف به ابژه جایگزین یک همانندسازی شده است. اما در آن زمان، ما اهمیت کامل این فرآیند را درک نکرده بودیم و نمیدانستیم که این فرآیند تا چه حد رایج و معمول است. از آن زمان تاکنون دریافتهایم که این نوع جایگزینی نقش بزرگی در تعیین شکل ایگو ایفا میکند و سهمی اساسی در ساخت آنچه «شخصیت» نامیده میشود، دارد.
مراحل اولیه
در مرحله ابتدایی دهانی فرد، کاتکسیس ابژه و همانندسازی بیشک از یکدیگر قابل تمایز نیستند. ما تنها میتوانیم فرض کنیم که در مراحل بعدی، کاتکسیسهای ابژه از اید ناشی میشوند، که گرایشهای اروتیک را بهصورت نیازها احساس میکند. ایگو، که در ابتدا هنوز ضعیف است، از کاتکسیسهای ابژه آگاه میشود و یا با آنها موافقت میکند یا از طریق فرآیند سرکوب، تلاش میکند آنها را دفع کند.
وقتی فرد مجبور میشود یک ابژه جنسی را رها کند، اغلب تغییری در ایگوی او رخ میدهد که تنها میتوان آن را بهصورت بازسازی آن ابژه در داخل ایگو توصیف کرد، همانطور که در مالیخولیا اتفاق میافتد. ماهیت دقیق این جایگزینی هنوز برای ما ناشناخته است. ممکن است این درونفکنی، که نوعی بازگشت به سازوکار مرحله دهانی است، فرآیند رها کردن ابژه را برای ایگو آسانتر یا ممکن کند. همچنین ممکن است این همانندسازی تنها شرطی باشد که تحت آن، اید قادر به رها کردن ابژههایش است.
به هر حال، این فرآیند، بهویژه در مراحل اولیه رشد، بسیار شایع است و این امکان را فراهم میکند که فرض کنیم شخصیت ایگو رسوبی از کاتکسیسهای ابژه رهاشده است و تاریخچه انتخابهای ابژه را در خود جای داده است. بدیهی است که باید از ابتدا پذیرفت ظرفیت مقاومت در برابر این تأثیرات در افراد مختلف متفاوت است، که میزان پذیرش یا دفع تأثیرات تاریخچه انتخابهای ابژه اروتیک را تعیین میکند.
نقش ایگو در کنترل و تعمیق رابطه با اید از طریق کاتکسیس ابژه
در زنان، بهویژه آنهایی که تجربیات زیادی در عشق داشتهاند، به نظر نمیرسد دشواریای در یافتن نشانههایی از کاتکسیسهای ابژه در ویژگیهای شخصیتشان وجود داشته باشد. همچنین باید مواردی از کاتکسیس ابژه و همانندسازی همزمان را در نظر بگیریم مواردی که در آنها تغییر در شخصیت پیش از رها شدن ابژه رخ داده است. در چنین مواردی، این تغییر شخصیتی توانسته است رابطه با ابژه را پشت سر بگذارد و به نوعی آن را حفظ کند.
از دیدگاهی دیگر میتوان گفت این دگرگونی یک انتخاب ابژه اروتیک به تغییری در ایگو، روشی است که ایگو میتواند با آن بر اید کنترل پیدا کند و رابطهاش را با اید عمیقتر سازد اگرچه به بهای پذیرش گسترده تجربیات اید. وقتی ایگو ویژگیهای ابژه را به خود میگیرد، بهنوعی خود را بر اید بهعنوان یک ابژه عشق تحمیل میکند و تلاش میکند فقدان اید را جبران کند، انگار که میگوید: «ببین، تو میتوانی مرا هم دوست داشته باشی من خیلی شبیه آن ابژه هستم.»
این دگرگونی لیبیدوی ابژه به لیبیدوی خودشیفته که به این ترتیب رخ میدهد، آشکارا مستلزم رها کردن اهداف جنسی است نوعی دگرجوشی یا والایش. درواقع، این سؤال مطرح میشود و شایسته بررسی دقیق است که آیا این مسیر جهانی به سوی والایش نیست؟
آیا تمام والایشها از طریق واسطهگری ایگو انجام نمیشوند، که با تغییر لیبیدوی ابژه جنسی به لیبیدوی خودشیفته آغاز میشود و سپس شاید آن را به سوی هدف دیگری هدایت میکند؟ اگرچه این بحث انحرافی، از هدف اصلی ماست، اما نمیتوانیم از توجه به همانندسازیهای ابژهای ایگو خودداری کنیم. اگر این همانندسازیها برتری پیدا کنند و بیشازحد زیاد، قدرتمند و ناسازگار با یکدیگر شوند، پیامدهای آسیبشناختی دور از انتظار نخواهد بود.
ممکن است به فروپاشی ایگو بینجامد، زیرا همانندسازیهای مختلف به دلیل مقاومتها از یکدیگر جدا میشوند؛ شاید راز مواردی که بهعنوان «شخصیت چندگانه» توصیف میشوند، این باشد که همانندسازیهای مختلف بهنوبت کنترل آگاهی را به دست میگیرند. حتی اگر اوضاع به این حد نرسد، همچنان پرسشهایی درباره تعارضات بین همانندسازیهای مختلفی که ایگو بهواسطه آنها تجزیه میشود، باقی میماند تعارضاتی که البته نمیتوان آنها را کاملاً آسیبشناختی توصیف کرد.

همانندسازی با پدر عقده ادیپ
اما هرچقدر هم ظرفیت شخصیتی برای مقاومت در برابر تأثیرات کاتکسیسهای ابژه رهاشده متفاوت باشد، تأثیر همانندسازیهای اولیهای که در کودکی بسیار زودهنگام شکل گرفتهاند، عمومی و پایدار خواهد بود. این موضوع ما را به منشأ ایدهآل ایگو بازمیگرداند؛ زیرا در پشت آن همانندسازی اولیه و مهمترین همانندسازی فرد نهفته است همانندسازی او با پدرش در پیشینه شخصی خودش.
این همانندسازی ظاهراً در ابتدا نتیجه یا پیامد یک کاتکسیس ابژه نیست؛ بلکه یک همانندسازی مستقیم و بیواسطه است و پیش از هر کاتکسیس ابژهای اتفاق میافتد. با این حال، انتخابهای ابژه مربوط به دوره نخستین جنسی، که به پدر و مادر مرتبط هستند، معمولاً به همانندسازیای از این نوع منجر میشوند و بدینترتیب همانندسازی اولیه را تقویت میکنند.
بااینحال، این موضوع چنان پیچیده است که نیاز به بررسی دقیقتر دارد. پیچیدگی مسئله به دو عامل برمیگردد: ماهیت سهضلعی موقعیت اُدیپ و دوجنسگرایی ساختاری هر فرد.
در شکل سادهشده، میتوان وضعیت یک کودک پسر را به این صورت توصیف کرد:
در سنین بسیار پایین، پسر بچه کاتکسیس ابژهای نسبت به مادرش ایجاد میکند که در ابتدا به پستان مادر مربوط میشود و نمونهای اولیه از یک انتخاب ابژه بر اساس مدل اتکایی است. پسر با همانندسازی با پدرش، رابطه خود را با او مدیریت میکند. برای مدتی، این دو رابطه بهطور موازی پیش میروند، تا زمانی که تمایلات جنسی پسر نسبت به مادرش شدیدتر میشود و او پدر را بهعنوان مانعی برای این تمایلات درک میکند. از اینجا، عقده ادیپ پدیدار میشود.
همانندسازی او با پدرش سپس رنگوبویی خصمانه پیدا میکند و به آرزویی برای خلاص شدن از دست پدر و گرفتن جای او نزد مادر تبدیل میشود. از این به بعد، رابطه او با پدرش دوسوگرا میشود؛ به نظر میرسد که دوسوگرایی ذاتی همانندسازی از همان ابتدا آشکار شده است. یک نگرش دوسوگرا نسبت به پدر و یک رابطه ابژهای صرفاً محبتآمیز با مادر، محتوای عقده اُدیپ مثبت ساده در یک پسر را تشکیل میدهند.
همزمان با فروپاشی عقده ادیپ ، پسر باید کاتکسیس ابژهای خود را نسبت به مادرش کنار بگذارد. جای آن ممکن است با یکی از دو چیز پر شود: یا همانندسازی با مادر یا تقویت همانندسازی با پدر. ما معمولاً پیامد دوم را بهعنوان نتیجهای «عادیتر» در نظر میگیریم؛ چرا که این نتیجه اجازه میدهد رابطه محبتآمیز با مادر تا حدی حفظ شود. به این ترتیب، فروپاشی عقده اُدیپ مردانگی را در شخصیت پسر تثبیت میکند.
بهطور کاملاً مشابه، نتیجه نگرش اُدیپی در یک دختر کوچک ممکن است تقویت همانندسازی با مادر (یا ایجاد این همانندسازی برای نخستین بار) باشد نتیجهای که شخصیت زنانه کودک را تثبیت میکند.

ابژه از دست رفته (دوجنس گرایی)
این همانندسازیها چیزی نیستند که انتظار داشتیم، زیرا آنها ابژه رهاشده را وارد ایگو نمیکنند؛ اما این نتیجه جایگزین نیز ممکن است رخ دهد و در دختران نسبت به پسران راحتتر قابل مشاهده است. تحلیلها بسیار نشان دادهاند که دختر کوچک، پس از آنکه مجبور میشود پدرش را بهعنوان ابژه عشق رها کند، مردانگی خود را برجسته میسازد و خود را با پدر (یعنی ابژهای که از دست رفته است) همانندسازی میکند، بهجای آنکه خود را با مادر همانندسازی کند. این امر آشکارا به این بستگی دارد که آیا مردانگی در ساختار او هرآنچه که باشد بهاندازه کافی قوی هست یا نه.
به نظر میرسد که در هر دو جنس، قدرت نسبی گرایشهای جنسی مردانه و زنانه است که تعیین میکند نتیجه وضعیت ادیپ همانندسازی با پدر باشد یا با مادر. این یکی از راههایی است که دوجنسگرایی در دگرگونیهای بعدی عقده ادیپ نقش ایفا میکند. راه دیگر حتی از این هم مهمتر است.
چراکه به نظر میرسد که شکل ساده عقده اُدیپ به هیچوجه رایجترین شکل آن نیست، بلکه بیشتر نوعی سادهسازی یا قالببندی است که البته اغلب برای اهداف عملی کافی است. مطالعه دقیقتر معمولاً شکل کاملتر عقده اُدیپ را آشکار میکند که دوگانه است، مثبت و منفی، و ناشی از دوجنسگرایی ذاتی در کودکان. به این معنا که یک پسر نهتنها نگرشی دوسوگرا به پدر خود و انتخاب محبتآمیز ابژه به سمت مادرش دارد، بلکه در همان زمان مانند یک دختر رفتار میکند و نگرشی محبتآمیز و زنانه به پدر خود و حسادت و خصومت متناظر نسبت به مادرش نشان میدهد.
این عنصر پیچیده که توسط دوجنسگرایی وارد میشود، باعث میشود که به دست آوردن درکی واضح از واقعیتها در ارتباط با انتخابهای ابژهای اولیه و همانندسازیها دشوار شود و توصیف آنها بهصورت قابلفهم حتی دشوارتر گردد. ممکن است حتی اینطور باشد که دوسوگرایی مشاهدهشده در روابط با والدین کاملاً به دوجنسگرایی نسبت داده شود و برخلاف آنچه در بالا توضیح داده شد، ناشی از همانندسازی به دلیل رقابت نباشد.
رسوب گذاری ایگو
به نظر من، عاقلانه است که بهطور کلی، و بهویژه در مورد نوروتیکها، وجود شکل کامل عقده اُدیپ را فرض کنیم. تجربه تحلیلی سپس نشان میدهد که در تعداد زیادی از موارد، یکی از اجزاء حذف میشود، بهجز نشانههایی که بهسختی قابل تشخیص هستند؛ بهطوریکه نتیجه بهصورت یک سری ظاهر میشود که در یک انتها عقده اُدیپ مثبت عادی و در انتهای دیگر شکل وارونه منفی قرار دارد، درحالیکه اعضای میانی شکل کامل را با غلبه یکی از دو جزء نشان میدهند.
در زمان فروپاشی عقده ادیپ ، چهار گرایشی که آن را تشکیل میدهند به گونهای گروهبندی میشوند که منجر به یک همانندسازی با پدر و یک همانندسازی با مادر میشوند. همانندسازی با پدر رابطه ابژهای با مادر که متعلق به عقده مثبت بود را حفظ میکند و همزمان جایگزین رابطه ابژهای با پدر که متعلق به عقده وارونه بود میشود. همین امر، با تغییرات لازم، در مورد همانندسازی با مادر نیز صدق میکند. شدت نسبی این دو همانندسازی در هر فرد، غلبه یکی از دو گرایش جنسی در او را منعکس خواهد کرد.
نتیجه کلی و عمومی مرحله جنسی که تحت سلطه عقده اُدیپ است، میتواند بهصورت شکلگیری یک رسوب در ایگو تعریف شود که از این دو همانندسازی تشکیل شده و بهنوعی با یکدیگر متحد شدهاند.
این تغییر در ایگو موقعیت خاص خود را حفظ میکند؛ این تغییر در برابر دیگر محتویات ایگو بهعنوان یک ایگوی آرمانی یا سوپرایگو ظاهر میشود.
سوپرایگو، بااینحال، صرفاً یک باقیمانده از اولین انتخابهای ابژهای اید نیست؛ بلکه واکنششکلی پرانرژی نیز در برابر آن انتخابها را نمایندگی میکند. رابطه آن با ایگو تنها با این دستور خلاصه نمیشود: «تو باید شبیه این باشی (شبیه پدرت).» بلکه شامل این ممنوعیت نیز میشود: «تو نباید شبیه این باشی (شبیه پدرت) به این معنا که نباید تمام کارهایی که او انجام میدهد را تو هم انجام دهی؛ برخی چیزها مختص او هستند.»
این جنبه دوگانه ایگوی آرمانی از این واقعیت ناشی میشود که ایگوی آرمانی وظیفه سرکوب عقده اُدیپ را بر عهده داشت؛ در واقع، وجود خود را مدیون همین رویداد انقلابی است. روشن است که سرکوب عقده ادیپ وظیفهای آسان نبوده است. والدین کودک، و بهویژه پدر، بهعنوان مانعی برای تحقق آرزوهای اُدیپی او درک میشدند؛ بنابراین ایگوی کودکانه او برای انجام این سرکوب خود را تقویت کرد و همین مانع را در درون خود ایجاد کرد.
بهعبارتدیگر، ایگو برای انجام این کار، از پدر قدرت قرض گرفت و این قرضگیری عملی فوقالعاده مهم بود. سوپرایگو ویژگیهای پدر را حفظ میکند و هرچه عقده ادیپ قویتر بوده و تحت تأثیر قدرت، آموزش مذهبی، مدرسه و خواندن سریعتر سرکوب شده باشد، سلطه سوپرایگو بر ایگو بعدها بهشکل وجدان یا شاید بهشکل حس گناه ناخودآگاه سختگیرانهتر خواهد بود.
اگر بار دیگر منشأ سوپرایگو را همانطور که توصیف کردیم بررسی کنیم، درمییابیم که سوپرایگو نتیجه دو عامل بسیار مهم است؛ یکی از ماهیت زیستی و دیگری از ماهیت تاریخی: یعنی مدت طولانی وابستگی و ناتوانی کودک در دوران کودکی، و مسئله عقده ادیپ ، که سرکوب آن با وقفه در رشد لیبیدویی طی دوره کمون و درنتیجه با شروع دو مرحلهای زندگی جنسی انسان مرتبط است.
فرضیات فروید
طبق یکی از فرضیات روانکاوی، این پدیده اخیر، که بهنظر میرسد مختص انسان است، میراثی از تکامل فرهنگی است که در نتیجه دوره یخبندان ضروری شده است.
بنابراین میبینیم که تمایز سوپرایگو از ایگو یک مسئله تصادفی نیست؛ بلکه نمایانگر مهمترین ویژگیهای تکامل هم فرد و هم گونه انسان است. در واقع، با بیان دائمی تأثیر والدین، وجود عواملی را که منشأ آن بودهاند، جاودانه میکند.
روانکاوی بارها و بارها به دلیل نادیده گرفتن جنبههای عالی، اخلاقی و فراتر از شخصیت در طبیعت انسانی مورد سرزنش قرار گرفته است. این سرزنش از دو جهت ناعادلانه است، هم از منظر تاریخی و هم از منظر روششناختی.
نخست اینکه، ما از همان آغاز، کارکرد تحریک سرکوب را به گرایشهای اخلاقی و زیباییشناختی در ایگو نسبت دادهایم. دوم اینکه، روانکاوی هرگز مانند یک نظام فلسفی نمیتوانست یک ساختار نظری کامل و آماده ارائه دهد؛ بلکه میبایست قدمبهقدم راه خود را به سوی درک پیچیدگیهای ذهن با تجزیه و تحلیل پدیدههای عادی و غیرعادی باز کند.
تا زمانی که ما باید به مطالعه موارد سرکوبشده در زندگی ذهنی میپرداختیم، نیازی نبود که در نگرانیهای هیجانی درباره موقعیت جنبههای عالی انسان شریک شویم. اما اکنون که تحلیل ایگو را آغاز کردهایم، میتوانیم پاسخی به همه کسانی که حس اخلاقیشان جریحهدار شده و شکایت کردهاند که باید طبیعتی عالی در انسان وجود داشته باشد، ارائه دهیم:
«کاملاً درست است،» میتوانیم بگوییم، «و این طبیعت عالی را در این ایگوی آرمانی یا سوپرایگو داریم؛ نمایندهای از رابطه ما با والدینمان. وقتی کودک بودیم، این طبیعتهای عالی را میشناختیم، به آنها احترام میگذاشتیم و از آنها میترسیدیم؛ و بعداً آنها را در درون خود جای دادیم.»
بنابراین، ایگوی آرمانی وارث عقده ادیپ است و به همین دلیل بیانگر نیرومندترین امیال و مهمترین دگرگونیهای لیبیدویی در اید نیز هست. با ایجاد این ایگوی آرمانی، ایگو بر عقده اُدیپ تسلط یافته و در عین حال خود را تابع اید کرده است.
درحالیکه ایگو اساساً نماینده دنیای بیرونی و واقعیت است، سوپرایگو در تضاد با آن قرار دارد و بهعنوان نماینده دنیای درونی و اید عمل میکند. اکنون که آمادگی داریم این موضوع را بپذیریم، درمییابیم که تضاد بین ایگو و آرمان در نهایت بازتاب تضاد بین آنچه واقعی است و آنچه روانی است، یعنی بین دنیای بیرونی و دنیای درونی خواهد بود.
با شکلگیری ایدهآل، آنچه زیستشناسی و دگرگونیهای گونه انسانی در اید ایجاد کرده و در آن باقی گذاشته است، توسط ایگو تسخیر شده و بهعنوان فردی مستقل تجربه میشود. به دلیل شیوهای که ایگوی آرمانی شکل میگیرد، این ایگو ارتباطات فراوانی با دستاوردهای فیلوژنتیکی هر فرد میراث باستانی او دارد. آنچه متعلق به پایینترین بخش زندگی ذهنی هر یک از ما بوده، از طریق تشکیل ایدهآل به بالاترین سطح ذهن انسانی، بر اساس معیارهای ارزش ما، تبدیل میشود.
با این حال، تلاش برای مکانیابی ایگوی آرمانی، حتی به شیوهای که ایگو را مکانیابی کردهایم، یا ادغام آن در هر یک از تشبیهاتی که برای تصویرسازی رابطه بین ایگو و اید استفاده کردهایم، بیهوده خواهد بود.
بهراحتی میتوان نشان داد که ایگوی آرمانی پاسخگوی تمام انتظارات ما از طبیعت عالی انسان است. بهعنوان جایگزینی برای اشتیاق به پدر، این ایگو حاوی جوانهای است که از آن همه ادیان تکامل یافتهاند. خود-داوری که اعلام میکند ایگو از ایدهآل خود فاصله دارد، حس دینی تواضع را ایجاد میکند که مؤمن در اشتیاق خود به آن استناد میکند.

سخن پایانی
بهراحتی میتوان نشان داد که ایگوی آرمانی پاسخگوی تمام انتظارات ما از طبیعت عالی انسان است. بهعنوان جایگزینی برای اشتیاق به پدر، این ایگو حاوی جوانهای است که از آن همه ادیان تکامل یافتهاند. خود-داوری که اعلام میکند ایگو از ایدهآل خود فاصله دارد، حس دینی تواضع را ایجاد میکند که مؤمن در اشتیاق خود به آن استناد میکند.
همانطور که کودک رشد میکند، نقش پدر توسط معلمان و دیگر صاحبان قدرت ادامه مییابد؛ دستورات و ممنوعیتهای آنها در ایگوی آرمانی باقی میماند و به شکل وجدان به اعمال سانسور اخلاقی ادامه میدهد. تنش بین خواستههای وجدان و عملکردهای واقعی ایگو بهعنوان حس گناه تجربه میشود. احساسات اجتماعی بر اساس همان ایگوی آرمانی، بر پایه همانندسازی با دیگران، استوار است.
دین، اخلاق و حس اجتماعی عناصر اصلی طبیعت عالی انسان در اصل یکی بودند. بر اساس فرضیهای که در کتاب توتِم و تابو مطرح کردهام، این عناصر از عقده پدر بهصورت فیلوژنتیکی به دست آمدهاند: دین و محدودیتهای اخلاقی از طریق فرآیند غلبه بر عقده اُدیپ و حس اجتماعی از طریق ضرورت غلبه بر رقابت باقیمانده بین اعضای نسل جوانتر.
به نظر میرسد جنس مذکر در تمام این دستاوردهای اخلاقی پیشتاز بوده است و سپس آنها را از طریق وراثت متقاطع به زنان منتقل کرده است. حتی امروزه احساسات اجتماعی بهعنوان ساختاری بر پایه امیال رقابتآمیز حسودانه علیه برادران و خواهران ایجاد میشود. از آنجا که این خصومت نمیتواند برآورده شود، همانندسازی با رقیب سابق توسعه مییابد.
مطالعه موارد خفیف همجنسگرایی تأیید میکند که در این مورد نیز، همانندسازی جایگزینی برای انتخاب عاشقانهای است که جایگزین نگرش تهاجمی و خصمانه شده است.
با ذکر فیلوژنز، مسائل تازهای مطرح میشود که ممکن است فرد را به احتیاط در بازگشت به آنها وسوسه کند.
اما چارهای نیست، باید تلاش کرد با وجود ترس از اینکه این تلاش ناکافی بودن تمام تلاشهای ما را آشکار کند. سؤال این است:
آیا این ایگوی انسان اولیه بود یا اید او که در آن دوران اولیه از طریق عقده پدر، دین و اخلاق را به دست آورد؟
اگر ایگو بود، چرا بهسادگی نمیگوییم این چیزها توسط ایگو به ارث رسیدهاند؟ اگر اید بود، چگونه این موضوع با ویژگیهای اید سازگار است؟ یا شاید ما اشتباه میکنیم که تمایز بین ایگو، سوپرایگو و اید را به زمانهای اولیه بازمیگردانیم؟ یا نباید صادقانه اعتراف کنیم که تمام تصورات ما از فرآیندهای ایگو کمکی به فهم فیلوژنز نمیکند و قابل اعمال بر آن نیست؟
بیایید ابتدا به آنچه آسانتر است پاسخ دهیم. تمایز بین ایگو و اید نه تنها باید به انسان اولیه نسبت داده شود بلکه حتی به موجودات بسیار سادهتر نیز، زیرا این تمایز بیان اجتنابناپذیر تأثیر جهان خارجی است. سوپرایگو، طبق فرضیه ما، در واقع از تجربیاتی که منجر به توتمیسم شدند، نشأت گرفته است.
پرسش اینکه آیا این ایگو یا اید بود که این چیزها را تجربه کرد و به دست آورد، بهزودی به جایی نمیرسد. تأمل بهسرعت به ما نشان میدهد که هیچ دگرگونی خارجی نمیتواند مستقیماً توسط اید تجربه یا تحمل شود، مگر از طریق ایگو، که نماینده جهان خارجی برای اید است.
با این حال، نمیتوان از وراثت مستقیم در ایگو سخن گفت. اینجاست که شکاف میان یک فرد واقعی و مفهوم گونه آشکار میشود. افزون بر این، نباید تفاوت بین ایگو و اید را بیش از حد سختگیرانه در نظر گرفت یا فراموش کرد که ایگو بخشی خاص و متمایز از اید است.
تجربیات ایگو در ابتدا به نظر میرسد که برای وراثت از دست رفتهاند؛ اما، هنگامی که آنها بهاندازه کافی قوی و در نسلهای متوالی بسیاری از افراد تکرار شوند، میتوان گفت که به تجربیات اید تبدیل میشوند، که تأثیرات آنها از طریق وراثت حفظ میشود. بنابراین، در اید، که قادر به بهارثرسیدن است، بقایای موجودیتهای بیشمار ایگوها جای گرفتهاند؛ و زمانی که ایگو، سوپرایگوی خود را از اید شکل میدهد، شاید صرفاً اشکال ایگوهای پیشین را احیا کرده و آنها را به رستاخیز میرساند.
شیوهای که سوپرایگو به وجود آمد، توضیح میدهد که چگونه تعارضات اولیه ایگو با موضوعات کاتاکسیس اید میتوانند در قالب تعارضات با جانشین آنها، یعنی سوپرایگو، ادامه یابند. اگر ایگو موفق نشده باشد عقده ادیپ را بهدرستی مهار کند، انرژی کاتکسیس این عقده که از اید سرچشمه میگیرد، بار دیگر در شکلگیری واکنش سوپرایگو عمل خواهد کرد.
ارتباط فراوان میان سوپرایگو و این تکانههای ناخودآگاه غریزی، معما را حل میکند که چگونه خود سوپرایگو میتواند تا حد زیادی ناخودآگاه باقی بماند و برای ایگو غیرقابلدسترسی باشد. مبارزهای که زمانی در عمیقترین لایههای ذهن جریان داشت و با تصعید سریع و همانندسازی پایان نیافت، اکنون در سطحی بالاتر ادامه مییابد؛ درست مانند “نبرد هونها” در نقاشی کائولباخ.

مطالب مرتبط
تمایز اید و ایگو / نظریه روانکاوی 1923
واپسرانی در نظریه روانکاوی / خودآگاه و ناخودآگاه
انتهای مطلب.

