- ۱۴۰۴-۰۹-۱۵
- تخصصی
مفهوم فانتزی در روانکاوی، از یک ابزار ثانویه برای تحقق آرزو در دیدگاه فروید، به نیروی بنیادین سازماندهنده ذهن در نظریه کلاین تحول یافت. در حالی که فروید آن را مشتقِ تغییرشکلیافته «آرزوهای ناهشیار» میدانست، کلاین و همفکرانش، فانتزی ناهشیار را خودِ زبان روانی غرایز و بستر همه فرآیندهای ذهنی از دفاع تا ادراک تلقی کردند. این گذار رادیکال، نه تنها درگیریهای نظری عمیقی را در تاریخ روانکاوی برانگیخت، بلکه به دو سبک متمایز از تفسیر بالینی انجامید: یکی معطوف به کشف تعارضهای پنهان، و دیگری متمرکز بر فانتزیهای زنده در رابطه تحلیلی.

Contents
- 1 مفهوم فانتزی در روانکاوی، فروید و کلاین
- 2 فروید و مفهوم فانتزی: تحقق آرزو، توپوگرافی ذهن و فرآیندهای نخستین
- 3 کلاین و انقلاب مفهوم فانتزی: از فعالیت ذهنی نخستین تا بافت روانی واقعیت
- 4 آیزاک بهمثابه پل مفهومی: تلفیق، صورتبندی و پیامدهای نظری
- 5 تقابل و تعامل: بررسی مقایسهای دو پارادایم و پیامدهای بالینی
مفهوم فانتزی در روانکاوی، فروید و کلاین
مفهوم فانتزی در روانکاوی، از بدو شکلگیری این مکتب، جایگاهی محوری و در عین حال مناقشهبرانگیز داشته است. اگرچه زیگموند فروید هرگز رسالهای مستقل به این مفهوم اختصاص نداد، ایدههای پراکنده او در آثار اولیهاش، سنگبنای فهم فانتزی بهعنوان «تحقق آرزوی تغییرشکلیافته» را گذاشت.
در مقابل، ملانی کلاین با اتکا به مشاهده مستقیم کودکان و تئوریپردازی جسورانه، فانتزی را بهعنوان فعالیت ذهنی بنیادین و ناهشیاری تعریف کرد که از تولد حاضر است و زیرساخت تجربه روانی را شکل میدهد. این تقابل نظری نهتنها بازتاب دو نگاه متفاوت به کارکرد ذهن است، بلکه به مباحثات عمیقتری در انجمن روانتحلیلی انگلیس در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ دامن زد، جایی که اختلافنظرها بر سر تعریف، گستره و جایگاه توپوگرافیک فانتزی، عرصهای پربحران برای جدال سنت کلاسیک فرویدی و نوآوریهای کلاینی فراهم آورد.
درک این گذار نظری مستلزم بررسی دقیقتر مفاهیمی است که هر یک از این دو چهره شاخص روانکاوی مطرح کردهاند. فروید در چارچوب مدل توپوگرافی خود، فانتزی را عمدتاً در نسبت با سطوح هشیاری و ناهشیاری و نیز فرایندهای اولیه و ثانویه میفهمید. از نگاه او، فانتزی میتواند بهعنوان رویاپردازی هشیار یا پیشهشیار ظاهر شود، یا در صورت واپسزنی، به نظام ناهشیار راه یابد و تابع منطق خاص فرایند اولیه گردد.
با این حال، واحد بنیادین نظام ناهشیار در نظریه فروید، فانتزی نیست، بلکه «آرزوهای غریزی ناهشیار» است که فانتزیها و رویاها بهعنوان مشتقات تغییرشکلیافته آن عمل میکنند. این دیدگاه که بعدها توسط آنا فروید و حلقه روانکاوان وینی پیگیری شد، سنت اصلی فرویدی را تشکیل میدهد که در آن فانتزی شکلی خاص و عمدتاً منطبق با فرایند ثانویه تلقی میگردد.
کلاین اما با جابجایی این پارادایم، فانتزی ناهشیار را نه مشتق آرزو، بلکه خودِ محتوای اولیه و بیان روانی غریزه میداند. از دیدگاه او، این فانتزیها از ابتدای زندگی حضور دارند و از طریق درونفکنی و برونفکنی، دنیای درونی پیچیدهای از خود و ابژهها را میسازند. کلاین و همفکر برجستهاش، سوزان آیزاک، بر جریان مستمر و ناهشیار فانتزی تأکید کردند که تمامی تجربیات، ادراکات و حتی مکانیسمهای دفاعی را اشباع میکند.
در این نگاه، فانتزی دیگر صرفاً تحقق آرزو نیست، بلکه بستری است که در آن آرزوها، ترسها، تعارضها و دفاعها صورتبندی میشوند. این گسترش مفهوم، از سوی منتقدانی مانند آنا فروید و حلقه وینی، به افراطگری و کمرنگ کردن تمایزات نظری متهم شد، حال آنکه از دید طرفداران کلاین، این همان غنای تحلیلی است که امکان فهم عمیقتر زندگی روانی اولیه نوزاد و کودک را فراهم میآورد.
به این ترتیب، مطالعه تطبیقی این دو دیدگاه تنها مقایسهای نظری نیست، بلکه دریچهای است به درک چگونگی تکامل مفاهیم روانتحلیلی و تأثیر آنها بر کار بالینی. در ادامه این نوشتار، هر یک از این چشماندازها با تفصیل بیشتری بررسی خواهد شد و زمینههای اختلاف، نقاط اشتراک و پیامدهای عملی آنها در فرایند تحلیل مورد بحث قرار خواهد گرفت.
- روابط ابژه در آینه علوم اعصاب: از انشقاق هیجانی تا یکپارچگی ذهنی
- درونیسازی ابژه , تأثیر روابط کودکی بر شخصیت بزرگسالی

فروید و مفهوم فانتزی: تحقق آرزو، توپوگرافی ذهن و فرآیندهای نخستین
در دستگاه نظری فروید، مفهوم فانتزی را نمیتوان جدا از بنیادیترین کشفیات او درباره ساختار ذهن و مکانیزمهای ناهشیار فهمید. فانتزی در نزد او، پیش از هر چیز، پدیدهای مرتبط با «تحقق آرزو» است. در مقاله تأثیرگذارش با عنوان «صورتبندی دو اصل حاکم بر ذهن»، فروید نزدیکترین تعریف رسمی را ارائه میدهد: فانتزی فعالیتی ذهنی است که در پاسخ به ناکامی یک خواست غریزی رشد مییابد و آرزویی را که در جهان خارج محقق نشده، در صحنه روانی برآورده میسازد.
این دیدگاه، ریشه در نظریه اولیه روانرنجوری او دارد که در آن فانتزیها گاه در قالب خاطرات ساختگی بهعنوان عامل آسیبزای عاطفی در نظر گرفته میشدند. با این حال، فهم کامل موضع فروید مستلزم جایگذاری فانتزی در نقشهی توپوگرافیک ذهن اوست.
در مدل توپوگرافی که ذهن را به سیستمهای ناهشیار، پیشهشیار و هشیار تقسیم میکند، فانتزی میتواند در هر یک از این سطوح، با ویژگیهای متفاوتی، ظاهر شود. فروید میان دو شیوه کارکرد ذهنی تمایز قائل میشود: «فرآیند اولیه» که مشخصهی نظام ناهشیار است و از منطق عادی تبعیت نمیکند. در این فرآیند، تضادها نفی نمیشوند، زمان معنا ندارد و نمادها بهجای نشانهها عمل میکنند؛ و «فرآیند ثانویه» که منطق روزمره، تفکر علّی و رابطه با واقعیت بیرونی را نمایندگی میکند. از این منظر، سرنوشت یک فانتزی به محل شکلگیری و مسیر حرکتش در این سیستمها بستگی دارد.
فانتزیهایی که بهصورت رویاپردازیهای هشیار یا پیشهشیار پدید میآیند، عمدتاً تابع فرآیند ثانویهاند یعنی در چارچوبی منطقی، هرچند گاه واهی، ساخته میشوند. اما اگر این فانتزیها به دلایلی مانند اضطراب یا تعارض، «وایسرانده» شوند و به اعماق نظام ناهشیار فرو روند، مشمول منطق سرکش و تصویری فرآیند اولیه میگردند. در آنجا، فانتزیها ممکن است تحریف شده، با خاطرات درآمیزند و بهشکل نمادها یا مشتقات دیگر (مانز رویا یا عمل نمادین) راهی به سطح هشیاری بیابند.
نکته محوری در دیدگاه فروید این است که موتور محرک پشت این فرآیندها، «آرزوهای غریزی ناهشیار» است، نه خود فانتزی. فانتزی صرفاً یکی از مهمترین مشتقات تغییرشکلیافته و پوشیده این آرزوهای ممنوعه است. او در آثار بالینی خود—مانند مورد مشهور «مرد گرگصفت» تلاش میکند تا با عبور از لایههای دفاعی، به فانتزیهای ناهشیار ویرانگری برسد که ریشه در تکانههای جنسی و پرخاشگرانه اولیه کودکی دارند. همچنین، فروید با معرفی مفهوم «فانتزیهای اولیه» (مانند فانتزی اغوا، اختگی، و صحنه آغازین)، بر بُعدی جهانشمول و تقریباً «فطری» نیز تأکید میورزد.
بهزعم او، این فانتزیها بهرغم آنکه ممکن است هرگز در واقعیت رخ نداده باشند، بهعنوان میراثی از تاریخ اولیه بشریت، در روان هر فرد حاضرند و چارچوبی برای تجربیات شخصی او فراهم میکنند. این ایده که متأثر از تفکر لامارکی بود، بعدها حتی توسط بسیاری از پیروان فروید نیز به چالش کشیده شد، اما نشاندهنده تلاش او برای پیوند فانتزی با عمیقترین لایههای حیات روانی است.
در سنت اصلی فرویدی که توسط حلقه وین و پس از او روانکاوانی مانند آنا فروید ادامه یافت، تأکید عمدتاً بر فانتزیهایی است که در قالب فرآیند ثانویه عمل میکنند و بهعنوان ابزار ایگو برای مدارا با ناکامی و تعارض در نظر گرفته میشوند. در این چارچوب، فانتزی پدیدهای است که از آرزو سرچشمه میگیرد، در تعامل با واقعیت شکل میگیرد (یا تغییر مییابد) و در بهترین حالت، میتواند بهعنوان پل ارتباطی بین خواستهای نهاد و مقتضیات دنیای خارج عمل کند.
بدین ترتیب، فانتزی در منظومه فکری فروید، هرچند نقشی محوری در روانرنجوری و خلاقیت ایفا میکند، همواره مشتق و نماینده نیروی بنیادین دیگری یعنی آرزوی ناهشیار باقی میماند. این نگاه، نقطه آغاز جدایی اساسی او از ملانی کلاین بود که فانتزی را نه مشتق، بلکه خودِ بنیان و ماده خام زندگی روانی میدانست.

کلاین و انقلاب مفهوم فانتزی: از فعالیت ذهنی نخستین تا بافت روانی واقعیت
ملانی کلاین با جابجایی بنیادین در کانون مفهومسازی روانتحلیلی، فانتزی را از حاشیه به مرکز نظریه خود آورد. در پارادایم کلاینی، فانتزی دیگر صرفاً مشتقی از آرزو یا مکانیزمی ثانوی برای تحقق آن نیست، بلکه فعالیت ذهنی اولیه و ناهشیاری است که از بدو تولد حضور داشته و بستر و مادهی خام تمامی تجربیات روانی را تشکیل میدهد.
این بازتعریف رادیکال، مستقیماً از کار بالینی کلاین با کودکان خردسال نشأت میگیرد، جایی که او مشاهده کرد کودکان حتی در غیاب محرک بیرونی آشکار، جریانی بیوقفه و پیچیده از فانتزیها را در بازی، گفتار و رفتار خود بروز میدهند. برای نمونه، کودکانی که خطوط دفتر را جاده، خودکار را قایق و حروف الفبا را خانوادهای با ساختار قدرت میبینند، در حال نمایش این هستند که ادراک آنها از جهان، از همان ابتدا، از طریق فیلتر فانتزیهای ناهشیار سازمان مییابد.
در هسته نظریه کلاین، فانتزی به عنوان بازنمایی روانی غریزه درک میشود. یعنی هر تکانه یا سائقه غریزی خواه عاشقانه و خواه پرخاشگرانه بلافاصله و بهطور خودکار در روان به صورت یک فانتزی تجربه میشود. این ایده را سوزان آیزاک، شاگرد و همفکر کلاین، به وضوح صورتبندی کرد: فانتزی محتوای ذهنی ناهشیار است که غریزه را نمایندگی میکند. بنابراین، یک احساس گرسنگی در نوزاد، صرفاً یک احساس جسمانی نیست، بلکه با فانتزی ناهشیاری از پستانی که میتواند آن را دربرگیرد، تخلیه کند یا نابودش سازد، همراه است. در این نگاه، فانتزی و غریزه دو روی یک سکه هستند: یکی نماینده روانی و دیگری نماینده جسمانی نیروی حیات.
این گسترش مفهوم، فانتزی را به سازهای فراگیر و زیربنایی تبدیل میکند که نه تنها آرزوها، بلکه همه فرآیندهای ذهنی را دربرمیگیرد. از دید کلاین و آیزاک، مکانیسمهای دفاعی اولیهای مانند برونفکنی، درونفکنی، تجزیه و انکار، خود از طریق فانتزی عمل میکنند. برای مثال، برونفکنی پرخاشگری، مستلزم فانتزی ناهشیاری است که در آن بخشهای بد خود به درون ابژهی خارجی فرستاده میشوند.
به همین ترتیب، ایجاد دنیای درونی مفهومی محوری در کار کلاین فرآیندی است کاملاً فانتزیمحور، که در آن تجربیات با ابژههای بیرونی (مثلاً مادر) از طریق فانتزی درونفکنی شده و به عنوان «ابژههای درونی» روان ساختاری مییابند. این جهان درونی، اگرچه با واقعیت مادی مطابقت ندارد، از «واقعیت روانی» کاملی برخوردار است که بهطور قوی بر احساسات، ادراکات و رفتار فرد تأثیر میگذارد.
یکی از جنجالیترین لوازم این دیدگاه، ایده فانتزی ناهشیار در نوزادی است. کلاین مدعی بود که نوزاد از ابتدای زندگی، درگیر فانتزیهای قدرتمند عاشقانه و مخرب نسبت به پستان مادر است. او این فانتزیها را نه پاسخ به تجربیات بیرونی، بلکه بروز مستقیم زندگی غریزی میدانست.
منتقدان (مانند آنا فروید و حلقه وینی) این ادعا را به چالش کشیدند و استدلال کردند که نسبت دادن چنین محتوای فانتزی پیچیدهای به نوزاد، مستلزم نسبت دادن ظرفیتهای شناختی و نمادین نابهجاست. با این حال، کلاینیها استدلال میکنند که این فانتزیها پیشکلامی و پیشنمادین هستند و در ابتدا بهصورت حسانگاریهای بدنی و عاطفی تجربه میشوند (مثلاً احساس گرمی و رضایت بهعنوان فانتزیِ درونریزی چیز خوب، یا احساس درد و ناکامی بهعنوان فانتزیِ حمله به ابژه بد).
نتیجه این چرخش پارادایمی عمیق است:
۱. منبع خلاقیت و تخریب: فانتزی ناهشیار به منبع اصلی هر دو نیرو تبدیل میشود. تخیل هنری، کنجکاوی فکری و عشق، ریشه در فانتزیهای عاشقانه و یکپارچهساز دارند؛ در مقابل، حسادت، بدگمانی و میل به ویرانی، از فانتزیهای پرخاشگرانه و تکهتکهساز سرچشمه میگیرند.
۲. تعامل دوسویه با واقعیت: برخلاف تصور سادهانگارانهای که فانتزی را در مقابل واقعیت قرار میدهد، در مدل کلاینی یک تعامل پویا حاکم است. فانتزیها، ادراک از واقعیت بیرونی را رنگ میزنند و شکل میدهند (مثلاً مادری خسته ممکن است توسط کودکی با فانتزیهای طردکننده، بهعنوان مادری «بد» ادراک شود). همزمان، تجربیات واقعی بیرونی نیز فانتزیها را تعدیل، تأیید یا رد میکنند و به رشد تفکر واقعنگرانه کمک مینمایند.
۳. کانون کار بالینی: در تحلیل کلاینی، تمرکز از تفسیر محتوای نمادینِ صِرف (مثلاً در رویا) به سمت کشف و تفسیر فانتزیهای ناهشیاری که در رابطه تحلیلی زنده میشوند، معطوف میگردد. انتقال و ضدانتقال، صحنهای میشوند برای بروز و بازیابی همان فانتزیهای ابتدایی درباره ابژههای درونی خوب و بد، حمله و ترمیم.
به این ترتیب، کلاین مفهوم فانتزی را از جایگاهی فرعی در نظریهی آرزوها، به سنگبنای یک نظام جامع توضیحدهنده تبدیل کرد که در آن زندگی روانی، از اولین لحظات تا پیچیدهترین تجربیات بزرگسالی، بهمثابه بافتی پیوسته و پویا از فانتزیهای ناهشیار درک میشود. دیدگاه او، تعریف فرویدی از فانتزی را بهعنوان نوع خاصی از فانتزی درون تعریف جهانشمولتر خود جذب میکند و تنشی خلاق و پربار را در تاریخ روانکاوی برجای میگذارد.

آیزاک بهمثابه پل مفهومی: تلفیق، صورتبندی و پیامدهای نظری
کار سوزان آیزاک، که در مقاله کلاسیک او «ماهیت و کارکرد فانتزی» (۱۹۴۸) به اوج رسید، نقشی تعیینکننده در صورتبندی، نظاممندسازی و دفاع از دیدگاه کلاینی درباره فانتزی ایفا کرد. آیزاک بهوضوح پیوند نظری بین مفهوم رانه در منظومه فروید و مفهوم فانتزی در منظومه کلاین را ترسیم کرد و از این طریق کوشید تا انقلاب مفهومی کلاین را نه بهمثابه گسستی کامل، بلکه بهعنوان توسعه و تعمیقی درونی از روانکاوی فرویدی قلمداد کند. صورتبندی او پلی میان دو سنت ساخت و به بحثهای داغ دهههای ۱۹۴۰ و ۵۰ انجمن روانتحلیلی بریتانیا ساختاری روشنبخشید.
آیزاک با وضوحی تحسینبرانگیز، فانتزی را اینگونه تعریف کرد: «محتوای ذهنی اولیه فرآیندهای ناهشیار، همارز با بازنمایی روانی غریزه». این تعریف چندین دستاورد نظری کلیدی دارد:
۱. تأکید بر پیوند غریزه-فانتزی: او روشن ساخت که از منظر کلاینی، هر غریزه (لیبیدویی یا مرگ) در لحظه برانگیختگی، بهطور خودکار و اجتنابناپذیر در روان به صورت یک فانتزی تجربه میشود. بنابراین، فانتزی فرم روانی غریزه است، نه مشتق ثانویه آن. این موضع، نقطه جدایی اساسی از سنت فرویدی اصلی است که در آن، فانتزی محصول کار روانی بر روی آرزوهای غریزیِ از پیش موجود است.
۲. جهانشمولی و تداوم: آیزاک بر این امر پافشرد که یک جریان مستمر از فانتزیهای ناهشیار، بنیان تجربه ذهنی همه انسانها را تشکیل میدهد. تمایز بین سلامت و بیماری روانی، در وجود یا عدم وجود این جریان نیست، بلکه در چگونگی ارتباط، اصلاح و یکپارچهسازی این فانتزیها با واقعیت بیرونی است. در فرد سالم، فانتزیها انعطافپذیر بوده و با تجربه واقعی تعامل پویا دارند؛ در حالی که در پاتولوژی، فانتزیها بهشکل انعطافناپذیر و قطعشده از واقعیت عمل میکنند.
۳. تمایزگذاری ضروری: برای روشنسازی مفاهیم و پرهیز از ابهام، آیزاک پیشنهاد کرد که از املای «phantasy» برای اشاره به فانتزیهای ناهشیار بهعنوان فعالیت بنیادین ذهن، و از املای متعارف «fantasy» برای فانتزیهای هشیار و رویاپردازیها استفاده شود. این تمایز نوشتاری (که هرچند امروزه همیشه رعایت نمیشود) نشاندهنده تلاش برای رسمیت بخشیدن به دامنه جدیدی از پدیدههای روانی بود که نظریه کلاین بر آن نور میتاباند.
آیزاک همچنین به توسعه دیدگاه کلاین درباره سیر تحول فانتزی کمک شایانی کرد. او استدلال نمود که اولین فانتزیها بهصورت احساسات و عواطف بدنیِ ناب تجربه میشوند احساسی از «درونریزی» یا «حمله کردن» که فاقد هرگونه تصویر بصری یا ساختار روایی است.
بهتدریج و با بلوغ دستگاه ادراکی و روانی، این فانتزیهای حسی-بدنی با کیفیات لمسی، بینایی، شنوایی و در نهایت کلامی غنی میشوند و به فانتزیهای ساختیافتهتر کودکان بزرگتر و بزرگسالان تبدیل میگردند. این نگاه، به انتقاداتی که مدعی بودند کلاین تواناییهای شناختی پیچیده را به نوزاد نسبت میدهد، پاسخی نظری داد: فانتزی اولیه، پیش از آنکه «فکر» به معنای متعارف باشد، یک واقعیت روانی-جسمانی است.
پیامدها و مجادلات نظری
صورتبندی آیزاک، در کانون «مباحث مجادلهانگیز» داخل انجمن روانتحلیلی بریتانیا قرار گرفت. از یک سو، روانکاوان وفادار به سنت فرویدی وینی (به رهبری آنا فروید) این تعریف گسترده را مورد حمله قرار دادند. انتقاد اصلی آنان این بود که با تعریف فانتزی بهعنوان محتوای ذهنی همه فرآیندهای ناهشیار، این مفهوم آنقدر گسترده و همهشمول میشود که تهی از معنای تشخیصی مشخص میگردد. به بیان دیگر، اگر همه چیز فانتزی است، پس تمایزهای نظری کلاسیک (مانند تمایز بین آرزو، دفاع، تفکر ثانویه) محو میشود.
از سوی دیگر، هواداران کلاین استدلال میکردند که این دیدگاه فراگیر، درکی غنیتر و پویاتر از وحدت زندگی روانی ارائه میدهد و امکان ردیابی تداوم بین ابتداییترین تجربیات نوزادی و پیچیدهترین پدیدههای فرهنگی را فراهم میسازد. رونالد بریتون بعدها اشاره کرد که بخشی از حساسیت مجادلهانگیز این بحثها، نگرانی کلاینیها از طرد شدن بهعنوان «بدعتگذار» و غیرقانونی قلمداد شدن کارشان بود.
بهرغم این مجادلات، کار آیزاک زمینهساز پذیرش تدریجی مفهوم فانتزی کلاینی بهعنوان ابزاری بالینی ضروری شد. تأکید او بر تعامل پویای فانتزی و واقعیت، راه را برای کار بعدی نظریهپردازانی مانند هانا سگال و ویلفرد بیون گشود که نقش فانتزی را در شکلگیری تفکر و ساخت واقعیت روانی کاویدند. بنابراین، آیزاک نه تنها مفسر برجسته کلاین بود، بلکه با پیوند زدن انقلابی مفهومی به بدنه اصلی روانکاوی و دفاع نظری قدرتمند از آن، میراث کلاین را تثبیت کرد و مسیر را برای توسعههای آینده هموار نمود.
تقابل و تعامل: بررسی مقایسهای دو پارادایم و پیامدهای بالینی
تقابل بین دیدگاه فروید و کلاین در باب فانتزی، صرفاً یک اختلاف نظری بر سر تعریف نیست، بلکه ناظر بر دو چارچوب متافیزیکی متمایز برای فهم سرچشمه، ساختار و پویایی زندگی روانی است. این تقابل را میتوان در محورهای کلیدی زیر صورتبندی کرد:
۱. سرچشمه و جایگاه توپوگرافیک: آرزو در برابر فانتزی
-
فروید: فانتزی مشتق و بازنمای تغییرشکلیافتهی «آرزوهای غریزی ناهشیار» است. آرزو، نیروی محرکه اولیه و واحد بنیادین نظام ناهشیار است. فانتزی در نتیجه کار روانی (مکانیسم رویاسازی) بر روی این آرزوها پدید میآید و میتواند در سطوح مختلف هشیاری (ناهشیار، پیشهشیار، هشیار) جای گیرد.
-
کلاین: فانتزی ناهشیار، خودِ محتوای اولیه و بازنمایی روانی مستقیم غریزه است. غریزه و فانتزی دو جنبه جداییناپذیر یک پدیده واحد هستند: جنبه جسمانی-سائق و جنبه روانی-بازنمایی. بنابراین، فانتزی در این دیدگاه نه مشتق، بلکه همارز با خودِ نیروی محرکه است و جایگاه آن عمدتاً و از ابتدا در قلمرو ناهشیارِ پویا و اشباعشده از روابط ابژه است.
۲. گستره و کارکرد: خاص در برابر فراگیر
-
فروید (در سنت اصلی): فانتزی عمدتاً بهعنوان تحققبخش آرزو و بهویژه در قالب رویاپردازیهای هشیار/پیشهشیار یا نمادهای ناهشیار (در رویا و نشانه) در نظر گرفته میشود. تعریف او محدودتر و بر نقش آن در مدارا با ناکامی و تعارض متمرکز است.
-
کلاین/آیزاک: فانتزی فراگیر و زیرساختی است. همه فرآیندهای ذهنی از ادراک و تفکر تا مکانیسمهای دفاعی و ساخت دنیای درونی در بافت و از طریق فانتزیهای ناهشیار رخ میدهند. حتی دفاعیاتی مانند برونفکنی، پیش از آنکه مفهومی انتزاعی باشند، یک فانتزی ناهشیار از بیرون راندن هستند.
۳. رابطه با واقعیت بیرونی: گسست در برابر تعامل پیوسته
-
فروید: تمایزی قاطع بین تفکر «فرآیند اولیه» (حاکم بر ناهشیار و فانتزیهای عمیقاً واپسزده) و «فرآیند ثانویه» (منطبق با واقعیت) قائل میشود. فانتزیهای ناهشیارِ تابع فرآیند اولیه، از نظر منطق با واقعیت در تضاد هستند.
-
کلاین: رابطهای دیالکتیکی و پیوسته بین فانتزی و واقعیت بیرونی برقرار است. فانتزیها، ادراک از واقعیت را شکل میدهند و رنگ میزنند (مثلاً مادری خسته ممکن است بهعنوان مادری طردکننده «دیده شود»). همزمان، واقعیت بیرونی نیز بهطور مداوم فانتزیها را اصلاح، تأیید یا رد میکند. این تعامل است که به رشد توانایی آزمون واقعیت میانجامد.
۴. تکامل مفهومی: دو گونه متفاوت از تخیل
به بیان ریکور، میتوان این دو دیدگاه را به دو سنت بزرگ در فهم تخیل انسان پیوند زد:
-
سنت فرویدی بیشتر بر جنبه تخیل به مثابه جانشینساز و تحققبخش آرزو تأکید دارد (فانتزی بهمثابه «جهان خیالی» جایگزین جهان واقعی).
-
سنت کلاینی بر جنبه تخیل به مثابه سازنده و معنا-بخش به تجربه تکیه میزند (فانتزی بهمثابه دستگاه سازماندهنده ذاتی ذهن که واقعیت روانی را میسازد).
پیامدهای بالینی: دو سبک تفسیرگری
این تفاوتهای بنیادین، به رویکردهای متمایزی در کار بالینی منجر میشود:
-
در روانکاوی کلاسیک (فرویدی): تمرکز تفسیر عمدتاً معطوف است به کشف آرزوها و تعارضهای ناهشیاری که در پشت فانتزیها (بهویژه در رویاها و لغزشها) نهفته است. فانتزی بهعنوان نشانهای از تعارضی زیرین در نظر گرفته میشود. دفاعهای ایگو در مرکز توجه است، و کار تحلیلی معطوف به تقویت ایگو برای دستیابی به بینش و کنترل بر این نیروهاست.
-
در روانکاوی کلاینی: تمرکز اصلی بر فانتزیهای ناهشیاری است که در خودِ رابطه تحلیلی، در لحظهی اکنون انتقال/ضدانتقال، زنده و حاضر میشوند. بیمار نه تنها محتوای فانتزی را روایت میکند، بلکه آن را در رابطه با تحلیلگر باز-اجرا میکند. تفسیر، مستقیماً به این فانتزیها درباره درونریزی، برونریزی، حمله، ترمیم، عشق و نفرت نسبت به ابژههای درونی (که تحلیلگر یکی از مظاهر آن است) میپردازد. اینجا و اکنون رابطه، صحنه اصلی نمایش و تفسیر فانتزیهای ناهشیار است.
جمعبندی: تضاد یا تکامل؟
در نهایت، آیا این دو دیدگاه ناسازگارند یا میتوان آنها را تلفیق کرد؟ به نظر میرسد دیدگاه کلاین، تعریف فروید از فانتزی را بهعنوان حوزهی خاصی درون قلمرو گستردهتر «فانتزی بهمثابه فعالیت ذهنی ناهشیار» جذب میکند. بسیاری از روانکاوان معاصر، فارغ از برچسبهای مکتبی، در کار بالینی خود از هر دو منظر بهره میگیرند: گاه به دنبال آرزو و تعارض زیرینِ بازنمایی شده در یک فانتزی میروند (رویکرد فرویدی) و گاه مستقیماً به تفسیر فانتزیهای ناهشیاری که در فضای انتقال در جریان است میپردازند (رویکرد کلاینی).
این تنش خلاق بین دو نگاه، ثروت نظریه روانکاوی را افزایش داده است. فروید با کشف منطق ناهشیار، فضا را برای فهم فانتزی گشود، و کلاین با جسارت نظری خود، این مفهوم را به کانون درکی پویا و رابطهمحور از ذهن تبدیل کرد. شناخت هر دو چشمانداز، نه تنها برای فهم تاریخ روانکاوی، بلکه برای غنای عمل بالینی امروزین ضروری است.

