سوگواری از دیدگاه روانکاوی: سفر درونی از ویرانی تا بازسازی

سوگواری از دیدگاه روانکاوی: سفر درونی از ویرانی تا بازسازی

سوگواری از دیدگاه روانکاوی، صرفاً یک واکنش احساسی به از دست دادن نیست، بلکه فرآیندی عمیق و پیچیده در روان و  ناخودآگاه است که پایه‌های هویت فرد را لمس می‌کند. این نگاه، ریشه در کارهای بنیادین زیگموند فروید دارد که در مقاله‌ی کلیدی خود «سوگ و ملانکولیا»  تمایزی اساسی بین سوگ طبیعی و حالت مرضی ملانکولی قائل شد. از آن زمان تاکنون، مکاتب مختلف روانکاوی این مفهوم را بسط داده و غنی‌تر کرده‌اند. در این پارادایم، سوگواری از دیدگاه روانکاوی به عنوان کار روانی ضروری تعریف می‌شود که هدفش بازسازی دنیای درونی پس از هر فقدان مهم، از طریق فرآیندهای ناهشیار است.

فروید و بنیان‌های نظری: جدایی از ابژه‌ی ازدست‌رفته

زیگموند فروید، سوگ را واکنشی طبیعی به از دست دادن یک شخص، یک آرمان یا یک آزادی دانست. او معتقد بود فرد داغدار باید انرژی لیبیدویی (عشق) که به «ابژه» (شیء) از دست رفته گره خورده بود، به تدریج و با رنجی زیاد، از آن بازپس گیرد و آزاد کند تا بتواند آن را در نهایت به ابژه‌های جدید در جهان خارج سرمایه‌گذاری نماید. این فرآیند «کار سوگواری» نامیده می‌شود. فروید در تبیین سوگواری از دیدگاه روانکاوی بر این باور بود که این کار با بی‌قراری، از دست دادن علاقه به جهان و ناتوانی در جایگزینی ابژه‌ی محبوب توصیف می‌شود، چرا که ذهن به طور کامل درگیر بازشناسی واقعیت فقدان است.

اما نکته‌ی کلیدی اینجاست: در سوگ سالم، فرد به تدریج واقعیت فقدان را می‌پذیرد و انرژی عاطفی خود را رها می‌سازد. نقطه‌ی مقابل، «ملانکولی» است که در آن فرد، به جای ابژه‌ی بیرونی، خود را سرزنش می‌کند؛ گویی ابژه‌ی از دست رفته به درون روان او درون فکنی شده و بخشی از خود (ایگو) گردیده و حالا ایگو مورد نفرت و سرزنش قرار می‌گیرد. این تمایز، سنگ بنای فهم آسیب‌شناسی سوگواری از دیدگاه روانکاوی را شکل داد.

سوگواری از دیدگاه روانکاوی:

توسعه‌ی نظریه توسط کلاین و مدل موضع‌های روانی

ملانی کلاین، با نگاه به دنیای درونی نوزاد، مفهوم سوگواری از دیدگاه روانکاوی را به سطحی اولیه‌تر برد. او معتقد بود که اولین فقدان بزرگ انسان، جدایی از پستان مادر است و نحوه‌ی مدیریت این اضطراب، الگویی برای مواجهه با فقدان‌های بعدی می‌شود. کلاین «موضع افسرده‌وار» را توصیف کرد که در آن کودک درمی‌یابد ابژه‌ی عشق (مادر) همان ابژه‌ی نفرت و خشم او نیز هست.

کار سوگواری اولیه، در این موضع، شامل پذیرش این دوسوگی و ترمیم آسیب‌های خیالی وارده به ابژه‌ی محبوب در فانتزی است. بنابراین، سوگواری از دیدگاه روانکاوی کلاینی، نه تنها رهاسازی که «ترمیم» درونی ابژه‌ی خوب از دست رفته است. فرد بزرگسال در سوگ، به طور ناخودآگاه، باید بتواند خشم و احساس گناه ناشی از فقدان را (چرا ترکم کردی؟ چرا کاری نکردم؟) مدیریت کند و به جای نابودی درونی ابژه، آن را به شکل خاطره‌ای خوب و پایدار در روان خود حفظ نماید. این فرآیند ترمیم، کلید خروج از موضع افسرده‌وار و پیشگیری از فروپاشی در افسردگی است.

نقش مکانیسم‌های دفاعی و فرآیندهای ناخودآگاه

سوگواری از دیدگاه روانکاوی بدون توجه به مکانیسم‌های دفاعی ناخودآگاه قابل فهم نیست. انکار نخستین واکنش است؛ ذهن نمی‌تواند شوک فقدان را یکباره بپذیرد. همانندسازی با فرد از دست رفته، مکانیسمی دفاعی اما ضروری است: فرد ممکن‌است عادات، باورها یا ویژگی‌های متوفی را در خود درونی کند، گویی بخشی از او را زنده نگه می‌دارد. در سوگ سالم، این همانندسازی موقت و انعطاف‌پذیر است، اما در سوگ پیچیده، فرد به طور کامل در نقش فرد دیگر فرو می‌رود و هویت خود را از دست می‌دهد.

آرمانی‌سازی نیز بخشی از این فرآیند است که به فرد فرصت می‌دهد به تدریج با نقاط ضعف و واقعیت‌های رابطه کنار بیاید. رویاها در این دوره، صحنه‌ی نمایش ناخودآگاه برای مواجهه با فقدان هستند. سوگواری از دیدگاه روانکاوی بر این باور است که مقاومت در برابر این فرآیندهای ناخودآگاه مثلاً با سرکوب کامل احساسات یا انکار مطلق رنج منجر به توقف «کار سوگواری» و تثبیت فرد در وضعیت مرضی می‌شود.

سوگ پیچیده: زمانی که کار سوگواری متوقف می‌شود

از منظر روانکاوی، سوگ هنگامی پیچیده یا مرضی می‌شود که فرآیندهای طبیعی توصیف‌شده، به دلایلی عمیق در تاریخچه‌ی روانی فرد، مسدود شوند. این ممکن است به شکل سوگ طولانی‌مدت، تأخیر در بروز احساسات، یا بروز علائم جسمانی و روان‌پریشانه ظاهر شود.

سوگواری از دیدگاه روانکاوی در این موارد، اغلب به دشواری در جدایی روانی اولیه (همانطور که کلاین اشاره کرد)، وجود خشم غیرقابل پذیرش نسبت به متوفی، یا وابستگی‌های narcissistic (خودشیفته‌وار) شدید بازمی‌گردد. در چنین مواردی، فرد نمی‌تواند ابژه را به عنوان موجودی جدا بپذیرد؛ گویی با مرگ او، بخشی از خود فرد نیز مرده است. درمان روانکاوی در چنین شرایطی، فضای امنی فراهم می‌آورد تا این تعارضات ناخودآگاه، خشم و احساس گناه سرکوب‌شده، و وابستگی‌های اولیه مورد کاوش قرار گیرند و فرد بتواند بار دیگر کار متوقف‌شده‌ی سوگواری را از سر گیرد.

سوگواری در بافتار فرهنگ و نمادها

سوگواری در بافتار فرهنگ و نمادها

سوگواری از دیدگاه روانکاوی صرفاً یک فرآیند درونی نیست، بلکه در تعامل با فرهنگ و نمادها معنا می‌یابد. آیین‌های سوگ، مراسم یادبود، و نمادهای مذهبی یا فرهنگی، به عنوان «داربست‌هایی» برای روان عمل می‌کنند تا کار دشوار درونی را تسهیل کنند.

این آیین‌ها به فقدان واقعیت بیرونی می‌بخشند، امکان بروز اجتماعی احساسات را فراهم می‌کنند و به جامعه اجازه می‌دهند از فرد داغدار حمایت کند. روانکاوی معتقد است فقدان این قالب‌های فرهنگی می‌تواند کار سوگواری را دشوارتر سازد، چرا که فرد مجبور است به تنهایی بار معناسازی برای فقدان را به دوش بکشد. از سوی دیگر، این نمادها به فرد کمک می‌کنند تا رابطه‌ی خود با متوفی را بازتعریف کند و او را به عنوان خاطره‌ای درونی شده و نه حضور فیزیکی بپذیرد.

نتیجه‌گیری: پذیرش فقدان به مثابه بخشی از زندگی

سوگواری از دیدگاه روانکاوی در نهایت، سفر پرمخاطره‌ای از «داشتن» به «بودن» است. این فرآیند، که در عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاه جریان دارد، مستلزم مواجهه با دردناک‌ترین حقیقت زندگی یعنی جدایی، مرگ و محدودیت‌های ما است. کار موفقیت‌آمیز سوگواری، نه به معنای فراموشی، که به معنای درونی‌سازی ابژه‌ی از دست رفته به گونه‌ای است که دیگر ویرانگر نباشد، بلکه بخشی سازنده از تاریخچه‌ی روانی فرد گردد.

این فرآیند، هویت را غنی و پیچیده می‌کند و به فرد اجازه می‌دهد بدون قطع دلبستگی عاطفی، بلکه با تغییر شکل آن، بار دیگر به زندگی و روابط جدید گشوده باشد. سوگواری از دیدگاه روانکاوی نشان می‌دهد که پذیرش فقدان، نه نشانه‌ی ضعف، که اوج بلوغ روانی است؛ عملی شجاعانه که در آن فرد از ویرانه‌های یک عشق خارجی، بنایی ماندگار در حافظه و هویت خویش می‌سازد. در این چارچوب، سوگ بیماری نیست، بلکه درمانی طبیعی و ضروری برای زخم‌های جان‌گزای هستی است.

بیشتر بخوانید:

انتهای مطلب

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تماس