گفتگو با اندوه

گفتگو با اندوه عکسی با حالت چکیدن قطره اشک از مژه و بیان حالت احساس غم و اندوه

آرش سلطان بگلو | در گستره روانشناسی هیجان‌مدار و فلسفه ذهن، «گفتگو با اندوه» تنها یک استعاره شاعرانه نیست، بلکه یک راهبرد شناختی-هیجانیِ مبتنی بر پذیرش است که پارادوکس بنیادین تجربه اندوه را حل می‌کند: چگونه می‌توان همزمان از هیجانی اجتناب‌ناپذیر گریخت و آن را به عنوان بخشی معنا‌بخش از هستی پذیرفت؟

اندوه در نگاه نخست احساسی ناخوشایند و نامطلوب به نظر می‌رسد، احساسی که گویی باید از آن دوری کرد. اما تصور اینکه زندگی بدون اندوه بهتر خواهد بود، دیدگاهی سطحی و نادرست است. اندوه بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه انسانی است و حذف کامل آن، به معنای نادیده‌گرفتن ارزش‌هایی است که در دل این احساس نهفته‌اند.

به طور معمول، جلوگیری از رنج دیگران عملی اخلاقی و قابل‌ستایش تلقی می‌شود. با این حال، وقتی پای اندوه به میان می‌آید، رویکرد ما متفاوت است. اگر قرصی وجود داشت که می‌توانست تمام اندوه یک دوست داغدار را از بین ببرد، پیشنهاد چنین درمانی، نه‌تنها بی‌ملاحظگی اخلاقی محسوب می‌شد، بلکه شاید توهینی به عمق احساسات او بود. این تردید اخلاقی نشان می‌دهد که اندوه، با تمام تلخی‌اش، جایگاهی ارزشمند در زندگی ما دارد.

اندوه، هرچند حس دردناک و دشواری است، اما نبود آن به معنای از دست‌دادن بخشی از انسانیت ماست. این احساس، به نوعی یادآور عمق روابط انسانی و اهمیت آن چیزی است که از دست داده‌ایم. به همین دلیل است که تجربه نکردن اندوه، حتی از تجربه‌کردن آن نیز می‌تواند زیان‌بارتر باشد.

در دل این نگاه، تناقضی نهفته است که می‌توان آن را «پارادوکس اندوه» نامید:

از یک سو، اندوه احساسی ناخوشایند است و به نظر می‌رسد باید از آن اجتناب کرد.

از سوی دیگر، اندوه چنان ارزشی در خود دارد که باید قدردان آن بود و از آن گریزان نشد.

حل این تناقض در پذیرش واقعیت اندوه نهفته است: اگرچه اندوه احساس ناخوشایندی است، اما ارزش آن در توانایی‌اش برای معنا بخشیدن به زندگی نهفته است. برای دفاع از این ارزش، باید به عمق این احساس نگریست و آن جنبه‌های مثبتی را که در دل این تجربه تلخ وجود دارند، شناخت. اندوه، اگرچه دردناک است، اما راهی برای یادآوری آن چیزی است که برایمان عزیز بوده و نشان‌دهنده اهمیت روابط انسانی در زندگی ماست.

گاهی فکر می‌کنیم باید از برخی احساسات فرار کنیم. اما چه می‌شود اگر به جای فرار، با آنها بنشینیم و گفتگو کنیم؟ آنچه در ادامه می‌خوانید، گشودن در به روی یکی از این میهمانان همیشگیِ قلب است: «اندوه». شاید صدایش برای شما هم آشنا باشد.

گفتگو با اندوه مردی کلاه به سر در حال عبور از ئیاده رو عکسی تار با تم خاکستری

گفتگو با اندوه

من: اوه، تویی؟ فکر کرده‌بودم رفته‌ای.
اندوه: نه، من هنوز اینجام، هرگز ترکت نکرده‌ام.
من: دردناکه. و مدام فکر می‌کنم شاید بروی و مرا در آرامش رها کنی.
اندوه: خب، ظاهراً اینطوری کار نمی‌کند، می‌دانی. من بخشی از تو هستم، جدایی‌پذیر نیستم. در حقیقت، تو در حال نگه داشتن من هستی، نه برعکس.
من: (می‌خندد) چه می‌گویی! پس بگو، چه کار کنم؟ چگونه از این اندوهی که مخصوصاً وقتی کمترین انتظارش را دارم دوباره ظاهر می‌شود، عبور کنم؟
اندوه: عبور کردن؟

من: آره انگار تو همیشه در سایه‌ها حضور داری. حتی وقتی خورشید می‌تابه، سایه‌ات را روی شانه‌هایم حس می‌کنم.

اندوه: من سایه‌ات نیستم. من اثری هستم که نور عشق را، از پشت جسم غایب کسی که از دست داده‌ای، بر زمین وجودت انداخته. هر چه آن عشق تابان‌تر باشد، من عمیق‌ترم.

من: اما بعضی روزها آنقدر سنگین می شی که نمی‌تونم راه بروم.
اندوه: شاید چون در آن روزها، سعی می‌کنی تنها راه بروی. مرا همچون بارگرانی می‌بینی که باید زمین بگذاری. اما من بار نیستم؛ من بخشی از قدم‌های تو هستم. تو یاد گرفته‌ای که با من راه بروی، نه بر علیه من.

من: پس تو دشمن من نیستی؟
اندوه: (آهی ملایم) دشمن؟ من نگهبان خاطراتت هستم. من نوازش‌گر آن عشقی هستم که حالا جایی برای رفتن ندارد. اگر نباشم، آن عشق ممکن است در بادهای زندگی روزمره پراکنده شود. من آن را در آغوش می‌گیرم، و بنابراین، تو را در آغوش گرفته ام.

من: اما این آغوش گاهی خفه‌کننده است.
اندوه: می‌دانم. به همین دلیل است که گاهی شل می‌شوم… در قالب یک قطره اشک، در یک آه بلند، در یک خاطره شیرین که ناگهان لب‌هایت را به خنده می‌آورد. من فقط می‌خواهم مطمئن شوم که فراموش نمی‌کنی. فراموش نکنی که دوست داشته‌ای، فراموش نکنی که بخشی از وجودت با رفتن او تغییر شکل داده و نابود نشده.

من: پس من با تو چه کنم؟
اندوه: با من زندگی کن. گاهی به من اجازه بده تا تمام وجودت را پر کنم و تو را به درون اقیانوس احساساتت ببرم. نگران نباش، تو غرق نخواهی شد. و گاهی دیگر، فقط بگذار در پس‌زمینه، مثل موسیقی ملایمی حضور داشته باشم. تو انتخاب نمی‌کنی که چه زمانی بی آیم، اما می‌توانی یاد بگیری که با من باشی. من آخرین هدیه عشق به تو هستم، در قالب درد. یک هدیه مقدس.

من: (سکوت طولانی) حالا که با تو حرف می‌زنم، انگار کمی از سنگینی‌ات کم شده.
اندوه: چون داری مرا تقسیم می‌کنی. هر بار که داستانش را می‌گویی، هر بار که اجازه می‌دهی یک نفر دیگر بداند که من اینجا هستم، وزن من بین همه کسانی که گوش می‌دهند پخش می‌شود. تو آن را تنها حمل نمی‌کنی. من عشق مشترک هستم. و عشق، حتی در شکل اندوهش، هرگز قرار نیست تنها حمل شود.

من: ممنون… که ماندی.
اندوه: و ممنون… که اجازه می‌دهی باشم. حالا بیا، قدم بزنیم. هوا کمکم سرد می‌شود، و برگ‌ها در حال ریختن هستند. زیبایی غم‌انگیزی دارد، نه؟
من: آره… واقعاً دارد.

(و آنها با هم، زیر باران آرام برگ‌های پاییزی، به راه خود ادامه می‌دهند.)

2 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تماس