چرا در عشق و رابطه، همیشه یک الگوی تکراری را تجربه میکنیم؟ پاسخ این سؤال مهم را باید در نظریه روابط ابژه و طرحواره درمانی جستجو کرد. این دو نظریه قدرتمند، مانند یک نقشه گنج، ما را به ریشههای عمیق ترین مشکلات رابطهای مان راهنمایی میکنند. در این پست جامع، به شکلی دقیق و پاراگرافی به بررسی نظریه روابط ابژه، پیشینه آن و ارتباط عمیق آن با طرحواره درمانی میپردازیم.
Contents
بخش اول: نظریه روابط ابژه چیست و چگونه شکل گرفت؟
مفهوم “ابژه” در روانشناسی
موسسه روانشناسی طرح زندگی؛ در نظریه روابط ابژه، کلمه “ابژه” به هیچ وجه به معنای یک شیء بیجان نیست. این اصطلاح در واقع اشاره به افراد مهم و تاثیرگذار زندگی هر فرد دارد. معمولاً اولین ابژههای هر کسی، والدین یا مراقبان اصلی او هستند. ما در ذهن خود یک تصویر یا بازنمایی ذهنی از این افراد میسازیم که پر از احساسات، خاطرات و هیجانات است. این تصویر درونیشده، همان ابژه است که پایه نحوه ارتباطگیری ما با جهان را شکل میدهد.
هسته مرکزی نظریه
نظریه روابط ابژه بر یک اصل بسیار مهم تاکید دارد: کیفیت ارتباط عاطفی بین کودک و مراقب اصلی، سنگ بنای شخصیت، سلامت روان و الگوهای رابطهای فرد در بزرگسالی است. بر خلاف نظریه کلاسیک فروید که بر غرایز جناسی تاکید داشت، نظریه روابط ابژه بر پیوند عاطفی و رابطه انسانی به عنوان عامل اصلی رشد شخصیت تمرکز میکند.

پیشینه و بنیانگذاران
نظریه روابط ابژه عمدتاً توسط گروهی از روانکاوان برجسته بریتانیایی در میانه قرن بیستم توسعه و systematize شد. از میان مهمترین این چهرهها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- ملانی کلاین: به عنوان یکی از بنیانگذاران اصلی نظریه روابط ابژه شناخته میشود. تمرکز او بر روابط بسیار اولیه نوزاد با “پستان مادر” و مفاهیمی مانند “حسادت” و “قدردانی” بود.
- دونالد وینیکات: این روانکاو بریتانیایی مفاهیم ماندگاری مانند “مادر به اندازه کافی خوب” و “شیء انتقالی” را مطرح کرد که امروزه هم در روانشناسی کاربرد فراوانی دارند.
- جان بالبی: اگرچه او مستقیماً در مکتب روابط ابژه قرار نمیگیرد، ولی نظریه “دلبستگی” او که بر پیوند عاطفی کودک و مراقب تاکید دارد، همسو و مکمل این نظریه است.
بخش دوم: ارتباط نظریه روابط ابژه و طرحواره درمانی
حال که با مفاهیم پایه نظریه روابط ابژه آشنا شدیم، به بررسی ارتباط عمیق و تنگاتنگ آن با طرحواره درمانی میپردازیم. این ارتباط را میتوان در چند محور اصلی و بسیار مهم خلاصه کرد:
۱. روابط ابژه به عنوان بستر شکلگیری طرحوارهها
از منظر نظریه روابط ابژه و طرحواره درمانی، تجربیات اولیه ما با ابژهها (والدین)، در واقع همان ماده خام و اولیه برای ساخت طرحوارههای ناسازگار اولیه هستند. به عبارت دیگر، هر طرحواره ریشه در یک رابطه ناکارآمد اولیه دارد.
- یک مادر غیرقابل پیشبینی (یک ابژه ناپایدار) میتواند منجر به شکلگیری طرحواره “بیثباتی/رها شدگی” شود.
- یک پدر نقزن و عیبجو (یک ابژه انتقادگر) میتواند طرحواره “شرم و نقص” را در ذهن کودک بنیان گذارد.
- یک مراقب بیشازحد محافظهکار (یک ابژه که استقلال را سلب میکند) میتواند به طرحواره “وابستگی/بیکفایتی” بینجامد.
۲. تکرار الگوهای آشنا در زندگی بزرگسالی
نظریه روابط ابژه به خوبی توضیح میدهد که چرا ما ناخودآگاه به سمت افرادی جذب میشویم که ویژگیهای منفی والدینمان را دارند. مغز ما “آشنا” بودن را به “سالم” بودن ترجیح میدهد. این پدیده در طرحواره درمانی “تأیید طرحواره” نام دارد. یعنی ما به طور ناخودآگاه رابطهای را انتخاب میکنیم که آن باورهای قدیمی (“من دوستداشتنی نیستم”) را دوباره زنده و تأیید کند، حتی اگر برایمان دردناک باشد.

۳. درمان به عنوان یک ابژه جدید و اصلاحی
هر دو رویکرد نظریه روابط ابژه و طرحواره درمانی بر این باور مشترک تاکید دارند که درمان در بستر یک رابطه ایمن و سالم اتفاق میافتد.
- در چارچوب نظریه روابط ابژه، درمانگر سعی میکند با ارائه یک رابطه پایدار، قابل اعتماد و بدون قضاوت، یک “ابژه خوب” جدید را در درون مراجع درونیسازی کند.
- در طرحواره درمانی، این فرآیند از طریق مفهوم “والدگری بازپرور” انجام میشود. درمانگر به طور فعالانه نیازهای عاطفی برآوردهنشده مراجع را در چارچوب رابطه حرفهای شناسایی و پاسخ میدهد تا طرحوارههایش ترمیم شوند.
در واقع، رابطه درمانی، یک آزمایشگاه زنده است تا مراجع بتواند برای اولین بار، یک رابطه سالم را از سر بگذراند و آن را جایگزین الگوی قدیمی و آسیبزای خود کند.
نظریه روابط ابژه به رهبری اندیشمندانی مانند کلاین و وینیکات، به ما میگوید “چرا” و “چگونه” الگوهای رابطهای در کودکی شکل میگیرند. طرحواره درمانی جفری یانگ، بر پایه این دانش، به ما یک سیستم عملی و کاربردی میدهد تا محتوای این الگوها (طرحوارهها) را شناسایی کرده و با ایجاد یک رابطه درمانی اصلاحی، آنها را تغییر دهیم.
درک این ارتباط به ما میآموزد که روابط امروز ما، بازتابی از دیروز ما هستند، اما سرنوشت قطعی فردای ما نیستند. با آگاهی از این نظریهها، میتوانیم از چرخه معیوب روابط تکراری خارج شویم و به سوی روابط سالمتر و شادتر حرکت کنیم.
سؤال برای تفکر:
آیا میتوانید الگویی در روابط عاطفی یا حتی دوستانه خود شناسایی کنید که به نظر میرسد از دوران کودکیتان نشأت گرفته باشد؟

