Contents
مقدمه
موسسه روانشناسی طرح زندگی | در دنیای پیچیده و اغلب آشفته اختلال وسواس فکری-عملی، مغز گاهی در تلاش برای مهار اضطراب غیرقابل تحمل، به مکانیسمهای ابتدایی و کهنی متوسل میشود که ریشه در نخستین مراحل شکلگیری شناخت بشر دارد. این مکانیسم که تحت عنوان تفکر جادویی شناخته میشود، نه یک ضعف شخصیتی، بلکه یک راهبرد ناکارآمد و فرساینده ذهن برای بازگرداندن احساس کنترل بر دنیای درون و برون است.
هنگامی که فرد با موج سهمگین یک فکر وسواسی، چه در مورد آلودگی، آسیب یا گناه، روبرو میشود، سیستم عصبی او به وضعیت هشدار کامل میرود. در این نقطه بحرانی، تفکر جادویی مانند یک طلسم باستانی ظاهر میشود و به فرد القا میکند که میان افکار درونی او و رویدادهای بیرونی، پیوندی علّی و جادویی برقرار است.
این باور که “فکر کردن درباره یک عمل، همارز با انجام آن است” یا “میتوان با انجام یک آیین خاص، از وقوع یک فاجعه جلوگیری کرد”، هسته مرکزی این پدیده را تشکیل میدهد. این مقاله به بررسی ریشهها، تجلیها و راههای مقابله با این الگوی فکری میپردازد.

بخش اول: بنیانهای نظری و درک مفهوم تفکر جادویی
برای درک نقش تفکر جادویی در وسواس، ابتدا باید آن را در چارچوب روانشناسی رشد و شناخت درمانی تعریف کرد. از منظر رشدی، این نوع تفکر بازماندهای از دوران پیشعملیاتی کودکی (طبق نظریه پیاژه) است که در آن، کودک جهان را از طریق لنز خیال و جانپنداری میبیند. در این مرحله، اشیای بیجان میتوانند نیات خوب یا بد داشته باشند و کلمات و افکار قدرتی ملموس بر جهان فیزیکی اعمال میکنند.
- جدول مراحل رشد پیاژه و توضیح هر مرحله از رشد شناختی کودک
- نظریه رشد شناختی پیاژه؛ سفر ذهن از کودکی تا بزرگسالی
برای یک فرد مبتلا به وسواس، این سیستم فکری کودکانه در پاسخ به تهدید (واقعی یا خیالی) دوباره فعال میشود. این فعالسازی یک بازگشت ساده نیست، بلکه یک پیچیدگی پاتولوژیک است که در آن مغز بزرگسال، با تمام تواناییهای استدلالی خود، در دام این باور گرفتار میشود که افکارش میتوانند به تنهایی باعث وقوع یا جلوگیری از رویدادها شوند.
این پدیده بهطور مشخص در قالب چندین خطای شناختی ظاهر میشود. یکی از برجستهترین آنها “همبستگی خیالی” است. در این تحریف شناختی، فرد دو رویداد کاملاً نامرتبط را بهطور جادویی به هم مرتبط میداند. برای مثال، فرد باور میکند که چون دیروز به یک شماره خاص فکر کرد و امروز تصادفی رخ داد، پس افکارش مقصر آن حادثه هستند.
این باور، پایه و اساس ایجاد “آیینهای ذهنی” و “طلسمهای فکری” میشود. نمونه دیگر، “تفکر همه یا هیچ” است که در آن مرزی بین فکر و عمل وجود ندارد: “اگر حتی یک بار به این فکر بد دچار شدم، پس من یک آدم بد و خطرناک هستم.” این نوع تفکر، بار مسئولیتی غیرقابل تحملی را بر دوش فرد میگذارد، به طوری که خود را مسئول حفظ امنیت کیهان از طریق کنترل افکارش میداند.
ارتباط این الگو با اختلال وسواس فکری عملی یک رابطه علّی و چرخهای است. وسواسهای فکری همان افکار، تصاویر یا تکانههای ناخواسته و مزاحمی هستند که به عنوان جرقه این فرآیند عمل میکنند. این افکار که اغلب حول محور تم آسیب، آلودگی، یا گناه میچرخند سیستم اضطرابی فرد را به شدت فعال میکنند.
در این لحظه، تفکر جادویی وارد عمل شده و این اضطراب را تفسیر میکند: “احساس اضطراب و ناراحتی تو به این معنی است که این فکر واقعی و خطرناک است. باید کاری کنی تا از وقوع فاجعه جلوگیری کنی.” اینجاست که وسواسهای عملی به عنوان راهحل ظاهر میشوند. این اعمال تکراری چه فیزیکی مانند شستشوی افراطی و چه ذهنی مانند دعا کردن یا شمارش نقش یک طلسم یا آیین دفع بلا را بازی میکنند.
فرد با انجام آنها باور دارد که “اثر جادویی” فکر وسواسی را خنثی کرده و از وقوع یک حادثه جلوگیری نموده است. متأسفانه، آرامش حاصل از این عمل موقتی است و تنها چرخه معیوب را تقویت میکند:
فکر وسواسی ←اضطراب و تفکر جادویی ←عمل اجباری برای خنثاسازی ←آرامش کوتاهمدت ←بازگشت قویتر فکر وسواسی.
اگرچه این پدیده بیشتر با وسواس شناخته میشود، اما در سایر اختلالات نیز خود را نشان میدهد. برای مثال، در اختلال اضطراب بیماری، فرد ممکن است باور داشته باشد که “فکر کردن درباره یک بیماری خاص، باعث میشود بدنم به آن مبتلا شود.” یا در اختلال بدشکلی بدن، فرد معتقد است که “اگر تحت نور خاصی به آینه نگاه نکنم، نمیتوانم ‘حقیقت’ ظاهرم را ببینم و این یعنی دارم واقعیت را انکار میکنم.”
تمایز کلیدی بین تفکر جادویی در وسواس و باورهای هذیانی در اختلالاتی مانند اسکیزوفرنی، در میزان “بینش” فرد نهفته است. بسیاری از افراد مبتلا به وسواس، در سطحی از آگاهی، میدانند که افکار و اعمالشان غیرمنطقی است، اما احساس میکنند که نمیتوانند خطر “احتمال” وقوع فاجعه را بپذیرند. این حالت که گاهی “تفکر سحرآمیز با بینش جزئی” خوانده میشود، همان نقطه عذابآوری است که فرد در دام تناقض بین “میدانم که غیرمنطقی است” و “اما نمیتوانم خطر کنم” گرفتار شده است.




من از طریق لینکی که در اینیستا گذاشتید پست رو دیدم و با حقیقت تلخی مواجه شدم و اینکه همه این هایی که نوشتید در مورد من صدق میکنه ولی متاسفانه درمانی حاصل نشده چندین بار به روانشناس مراجعه کردم ولی نتونستم ادامه بدم برام خیلی سخت بوده تکنیک هایی که میگفتن انجام بدم و واقعیت اینه که اذیتم میکنه این کارای مسخره ای که میکنم اما من خودم میدونم که رفتارام صرفا واقعی نیستن ولی انگار مجبورم .
ولی متاسفانه درمانی حاصل نشده چندین بار به روانشناس مراجعه کردم ولی نتونستم ادامه بدم.
دلیلش مشخص نیست دوست عزیز؟
بهش فکر کنید…
که قرار دردناک باشه هموار شدن زندگی به قیمت همین مواجهه ولی بعدش ؟ هموار میشه؟
حتما بهتر میشه و یکجایی به خودتون میایید می بینید چقدر عالی شده همه چیز و درمان تمام این موضوعه.
یکی از کامل ترین پست های راجع به وسواس بود که خوندم، کیف کردم، ممنونم
ممنون از نظر شما هیچ چیز همیشه کامل نیست دوست عزیز.