اعتیاد به کار، اختلال شخصیت وسواسی- جبری

اعتیاد به کار، اختلال شخصیت وسواسی- جبری

اعتیاد به کار: سیاست‌مداران چگونه با تقدیس “ساعت‌های بی‌پایان کار” اقتصادها را می‌سازند و انسان‌ها را می‌شکنند؟

 موسسه روانشناسی طرح زندگی | تصور کنید کشوری که رهبرانش مدام از “فرهنگ کار سخت” به عنوان موتور محرکه اقتصاد و نشانه ملیت سخن می‌گویند. تصور کنید دولتی که معیار موفقیت خود را در آمار رشد اقتصادی می‌بیند، بی‌آنکه بهای انسانی این رشد را محاسبه کند. این تنها یک سناریوی تخیلی نیست؛ این واقعیت بسیاری از جوامع مدرن است.

 اعتیاد به کار، آن‌جا که از مرز مشکل فردی فراتر می‌رود و به ابزار سیاست و حکمرانی تبدیل می‌شود، تبدیل به یک اپیدمی خاموش می‌گردد که نه‌تنها سلامت روان شهروندان را نشانه رفته، بلکه پایه‌های اجتماعی را از درون می پوساند. آیا تا به حال فکر کرده‌اید که پشت آمارهای درخشان رشد تولید ناخالص داخلی، چه میزان فرسودگی، افسردگی و فروپاشی خانواده پنهان شده است؟ آیا این همان “پیشرفتی” است که برای آن برنامه‌ریزی کرده‌ایم؟

اعتیاد به کار، اختلال شخصیت وسواسی- جبری

اعتیاد به کار؛ بیماری نوظهور محیط‌های کاری مدرن

در جهان امروز، بهره‌وری و ساعات کاری طولانی اغلب به عنوان نشانه‌ای از تعهد و موفقیت تلقی می‌شوند. اما مرز باریکی میان اشتغال سازنده و رفتاری مخرب به نام “اعتیاد به کار” وجود دارد. این پدیده تنها یک عادت کاری نیست، بلکه یک الگوی رفتاری اجباری و ناسازگارانه است که در آن فرد کنترل خود را بر زمان و میزان کار از دست می‌دهد و علیرغم پیامدهای منفی جسمی، روانی و اجتماعی، به صورت وسواس‌گونه به کار ادامه می‌دهد.

از منظر روان‌شناسی، اعتیاد به کار را می‌توان یک اعتیاد رفتاری دانست که ویژگی‌های مشترک بسیاری با سایر اعتیادها دارد: وسوسه دائمی برای کار، تحمل (نیاز به ساعات بیشتر برای کسب رضایت)، علائم کناره‌گیری (بی‌قراری و اضطراب در زمان دوری از کار)، و ادامه رفتار علیرغم آسیب‌های آشکار. این رفتار تنها یک انتخاب ساده نیست، بلکه اغلب ریشه در عوامل عمیق‌تری مانند کمال‌گرایی سختگیرانه، نیاز به تایید بیرونی، یا مکانیسم مقابله‌ای برای فرار از مشکلات هیجانی و تعارضات زندگی شخصی دارد.

تحقیقات نشان می‌دهند اعتیاد به کار با پیامدهای مخربی همراه است: فرسودگی شغلی (Burn-out)، اختلالات اضطرابی، افسردگی، مشکلات قلبی-عروقی، غفلت از روابط بین‌فردی و خانواده، و در نهایت کاهش کیفیت کلی زندگی. جالب آنکه این معتادان به کار، لزوماً بهره‌ورترین افراد نیستند؛ تمرکز وسواس‌گونه بر کمیت ساعت‌های کار اغلب به قیمت تخلیه انرژی خلاق، تصمیم‌گیری ضعیف و کاهش کیفیت خروجی‌های کاری تمام می‌شود.

شناخت اعتیاد به کار به عنوان یک مشکل واقعی و جدی، اولین گام حیاتی در طراحی محیط‌های کاری سالم است. این شناخت به ما کمک می‌کند تا به جای تشویق فرهنگ “حضور طولانی به هر قیمت”، به تعادل زندگی-کار، رفاه روانی کارکنان و بهره‌وری پایدار بیندیشیم. در بخش‌های بعدی، به ریشه‌های شخصیتی این پدیده مانند اختلال شخصیت وسواسی-جبری و تعامل آن با عوامل سازمانی و اجتماعی خواهیم پرداخت.

اختلال شخصیت وسواسی-جبری (OCPD)؛ ریشه پنهان اعتیاد به کار

پشت پرده بسیاری از رفتارهای افراطی در کار، الگوی روان‌شناختی عمیق‌تری نهفته است که در قالب اختلال شخصیت وسواسی-جبری (OCPD) یا اختلال شخصیت انانکاستیک شناخته می‌شود. این اختلال که شایع‌ترین اختلال شخصیت در جمعیت عمومی (با شیوع ۳ تا ۸ درصد) محسوب می‌شود، اغلب نادیده گرفته شده و به شدت کم‌مطالعه باقی مانده است. در هسته مرکزی این اختلال، کمال‌گرایی خشک و انعطاف‌ناپذیر قرار دارد که فرد را در دام استانداردهای غیرممکن و قوانین سختگیرانه شخصی گرفتار می‌کند.

اختلال شخصیت وسواسی-جبری به عنوان یک عامل خطر اصلی برای اعتیاد به کار عمل می‌کند. یکی از ملاک‌های تشخیصی کلیدی این اختلال، اشتغال ذهنی مفرط با بهره‌وری و کار، به بهای حذف لذت و روابط بین‌فردی است. فرد مبتلا، هویت خود را تقریباً به طور کامل با شغلش تعریف می‌کند و ارزش شخصی خویش را در گرو دستاوردهای کاری می‌بیند. این همان نقطه تلاقی خطرناکی است که در آن، ویژگی‌های شخصیتی، به رفتار اعتیادی تبدیل می‌شود.

اما پیامد این همزیستی اختلال شخصیت وسواسی-جبری و اعتیاد به کار، فراتر از خستگی ساده است. مطالعات نشان می‌دهند که این ترکیب، یک پیش‌بین قوی برای فرسودگی شغلی، به ویژه مولفه تحلیل عاطفی و خستگی است. افراد مبتلا، با وجود احساس خستگی مفرط و کاهش کارایی، به دلیل ترس از شکست، انتقاد یا احساس “بی‌ارزشی” بدون کار، قادر به توقف نیستند. این چرخه معیوب، نه تنها فرد را در معرض افسردگی، اضطراب و بیماری‌های روان‌تنی قرار می‌دهد، بلکه از نظر اقتصادی نیز بار سنگینی ایجاد می‌کند. جالب توجه است که OCPD حتی بیش از اختلال شخصیت مرزی، باعث بالاترین هزینه‌های مستقیم پزشکی و کاهش بهره‌وری می‌شود.

درک این ارتباط حیاتی بین شخصیت و رفتار، یک نکته کلیدی را روشن می‌سازد: مداخلات صرفاً سازمانی (مانند کاهش ساعات کاری رسمی) برای مقابله با اعتیاد به کار در این افراد ناکافی خواهد بود. تا زمانی که ریشه‌های شخصیتی این رفتار، از جمله باورهای عمیق درباره کمال، کنترل و ارزشمندی شرطی شناسایی و مورد هدف قرار نگیرند، فرد راهی برای تداوم الگوی مخرب خود از طریق کار کردن پنهانی، احساس گناه در زمان استراحت یا انتقال وسواس به سایر حوزه‌های زندگی خواهد یافت. بنابراین، رویکرد مؤثر، نیازمند ادغام روان‌شناسی بالینی و سلامت سازمانی است تا هم از سطح فردی و هم از سطح محیط کار، به این پدیده چندوجهی پرداخته شود.

اعتیاد به کار

فرسودگی شغلی؛ سرانجامِ ناگزیر اعتیاد به کار و فشارهای محیطی

سندرم فرسودگی شغلی (Burn-out)، نقطه تلاقی خطرناک عوامل فردی و سازمانی است. سازمان جهانی بهداشت (WHO) در ویرایش یازدهم طبقه‌بندی بین‌المللی بیماری‌ها (ICD-11)، فرسودگی را به صراحت به عنوان یک پدیده شغلی تعریف کرده است: “سندرمی که در نتیجه استرس مزمن محل کار که با موفقیت مدیریت نشده است، به وجود می‌آید.” این تعریف رسمی، گامی مهم در شناسایی جهانی نقش محیط‌کار در سلامت روان است.

اما فرسودگی تنها نتیجه فشارهای بیرونی نیست؛ بلکه اغلب، پایان‌بندی محتوم چرخه اعتیاد به کار است. فردی که با ویژگی‌های OCPD یا تمایل اعتیادی به کار می‌کند، به‌طور مداوم از ذخایر عاطفی، شناختی و جسمی خود فراتر می‌رود. در نهایت، سیستم مقابله‌ای بدن فرو می‌ریزد و سه نشانه اصلی فرسودگی ظاهر می‌شود: خستگی مفرط و تحلیل انرژی، فاصله‌گیری ذهنی از شغل (کاهش احساس کارآمدی و بی‌علاقگی)، و کاهش کارایی حرفه‌ای. در این مرحله، فرد نه تنها از کار لذت نمی‌برد، بلکه حتی توانایی انجام وظایف سابق را نیز از دست می‌دهد.

پیوند خطرناک دیگر، ارتباط فرسودگی با بیماری‌های جسمی جدی، به ویژه بیماری‌های قلبی-عروقی است. استرس مزمن و التهاب ناشی از آن، می‌تواند مسیر مستقیمی به سمت فشار خون بالا، آترواسکلروز و حوادث قلبی باز کند. از این منظر، فرسودگی فقط یک مشکل روان‌شناختی نیست، بلکه یک عامل خطر برای بار جهانی بیماری‌ها محسوب می‌شود و هزینه‌های انسانی و اقتصادی سرسام‌آوری به جوامع تحمیل می‌کند  به‌گونه‌ای که تنها در اتحادیه اروپا، هزینه‌های ناشی از افسردگی مرتبط با استرس کاری سالانه به حدود ۶۱۷ میلیارد یورو می‌رسد.

نکته هشداردهنده اینجاست که فرهنگ سازمانی می‌تواند به‌طور ناخواسته، هم اعتیاد به کار را تغذیه کند و هم فرسودگی را تشدید نماید. محیط‌هایی که ساعات کاری طولانی را تقدیس می‌کنند، مرزهای زندگی شخصی و کاری را محو می‌سازند و استراحت را نشانه ضعف می‌دانند، در واقع خاک حاصلخیزی برای رشد این چرخه معیوب فراهم می‌آورند.

اینجاست که نقش سیاست‌های کلان و رهبری سازمانی پررنگ می‌شود. بدون ایجاد محیطی که بازگشت به خانه، استراحت و تفریح را نه یک امتیاز، بلکه بخشی ضروری از بهره‌وری پایدار بداند، حتی مقاوم‌ترین افراد نیز در بلندمدت در معرض فرسودگی قرار می‌گیرند. در بخش بعد، به نقش تعیین‌کننده سازمان و سیاست‌های کلان در پیشگیری از این سیکل معیوب خواهیم پرداخت.

سندرم فرسودگی شغلی

سازمان‌های بیمار، کارکنان معتاد؛ نقش محیط کار در شکل‌گیری و تشدید اعتیاد به کار

محیط کار تنها صحنه نمایش اعتیاد به کار نیست؛ بلکه اغلب بستر شکل‌گیری، تشدید و تداوم این رفتار مخرب است. از دهه ۱۹۸۰، مفهوم “سازمان‌های معتادکننده” مطرح شده است: سازمان‌هایی که فرهنگ، ساختار و ارزش‌های آن‌ها، رفتارهای وسواس‌گونه نسبت به کار را در کارکنان تقویت یا حتی الزامی می‌کند. در چنین محیط‌هایی، “کار بیشتر” به نشانه وفاداری، تعهد و شایستگی تبدیل می‌شود و مرز بین تلاش سازنده و خودتخریبی محو می‌گردد.

عوامل سازمانی متعددی می‌توانند به عنوان سوخت این آتش عمل کنند:

  • فرهنگ فرسایشی: سازمان‌هایی که همیشه در حالت “بحران” یا “رشد افسارگسیخته” به سر می‌برند و “اضطراری بودن” را به هنجار دائمی تبدیل می‌کنند.
  • مدیریت مبتنی بر حضور: سنجش بهره‌وری و تعهد بر اساس ساعات حضور فیزیکی یا آنلاین، نه بر اساس خروجی و نتایج.
  • ارتباط ضعیف و اهداف نامشخص: که منجر به اضطراب دائمی و کار بیش‌تر برای جبران احساس ناامنی شغلی می‌شود.
  • الگوسازی رهبران معتاد به کار: زمانی که مدیران ارشد خود قربانی این الگو هستند و آن را به عنوان “الگوی موفقیت” به سازمان تزریق می‌کنند.

اما پیچیدگی ماجرا زمانی بیشتر می‌شود که به کارکنان خوداشتغال می‌رسیم. این گروه که در برخی کشورهای اروپایی تا ۳۰٪ نیروی کار را تشکیل می‌دهند، فاقد چتر حمایتی و نظارتی یک سازمان هستند. در اینجا، فشارهای کلان اقتصادی، رقابت شدید بازار و فرهنگ “همه‌کاره بودن” جایگزین فشار مدیر مستقیم می‌شود. جالب است که مطالعات نشان می‌دهند شیوع اعتیاد به کار در میان خوداشتغال‌ها به‌طور معناداری بالاتر است. در نبود ساختارهای محدودکننده سازمانی، ویژگی‌های شخصیتی مانند کمال‌گرایی OCPD می‌تواند بدون مهار به افراط‌گرایی مطلق تبدیل شود.

این واقعیت یک نکته کلیدی را روشن می‌سازد: مقابله با اعتیاد به کار نیازمند مداخله در سه سطح خرد، میانی و کلان است. در سطح میانی (سازمان)، ایجاد فرهنگ سلامت‌محور که استراحت را احترام می‌گذارد، مرزهای کاری را حفظ می‌کند و به جای کمیت، بر کیفیت و نوآوری تأکید دارد، ضروری است. در سطح کلان، سیاست‌های دولتی (مانند قانونگذاری درباره حداکثر ساعات کاری حتی برای خوداشتغال‌ها در مشاغل حساس مانند پزشکی) و بازتعریف فرهنگی موفقیت در جامعه می‌تواند تأثیرگذار باشد. در بخش پایانی، به جمع‌بندی و ارائه راهکارهای یکپارچه برای شکستن این چرخه معیوب خواهیم پرداخت.

ocpd

راه‌های پیش‌رو؛ از شناخت تا اقدام برای شکستن چرخه اعتیاد به کار

اکنون که ابعاد مختلف پدیده اعتیاد به کار، از ریشه‌های شخصیتی (OCPD) تا پیامدهای ویرانگر (فرسودگی و بیماری) و بسترهای تشدیدکننده (سازمان و فرهنگ کلان) را بررسی کردیم، زمان آن رسیده است که به این پرسش اساسی پاسخ دهیم: چگونه می‌توان این چرخه معیوب را شکست؟

راه‌حل، نه در یک اقدام واحد، بلکه در یک رویکرد یکپارچه، چندسطحی و پیشگیرانه نهفته است که هم به فرد و هم به محیط او توجه کند:

۱. در سطح فردی (خرد): از درمان تا خودمراقبتی

  • شناسایی و تشخیص: گام اول، پذیرش مشکل است. استفاده از ابزارهای معتبر مانند مقیاس اعتیاد به کار برگن (BWAS) می‌تواند به خودارزیابی کمک کند.

  • درمان هدفمند: برای افرادی با ویژگی‌های OCPD، درمان‌های شناختی-رفتاری (CBT) با تمرکز بر چالش با باورهای کمال‌گرایانه، بازتعریف ارزش ذاتی و یادگیری مهارت‌های تنظیم هیجان ضروری است.

  • بازتعریف مرزها: تمرین آگاهانه برای تعیین حدود کاری مشخص (مثلاً عدم بررسی ایمیل پس از ساعت معین) و برنامه‌ریزی برای فعالیت‌های لذت‌بخش غیرکاری.

۲. در سطح سازمانی (میانی): ساخت محیط‌های کاری مقاوم در برابر اعتیاد

  • تغییر معیارهای ارزیابی: تغییر از سنجش “ساعت‌های حضور” به سنجش “نتایج و دستاوردها. پاداش دادن به کار هوشمندانه و مبتکرانه، نه کار طاقت‌فرسا.

  • الگوسازی رهبری سالم: مدیران باید با رفتار خود مرزهای سالم را نشان دهند — مرخصی گرفتن، پس‌ازساعت کار در دسترس نبودن و صحبت صریح درباره اهمیت تعادل.

  • ارائه منابع: ایجاد دسترسی به خدمات مشاوره روان‌شناسی (EAP)، کارگاه‌های آموزشی مدیریت استرس و مهارت‌های تفویض اختیار.

  • فرهنگ گفتگو: ایجاد فضایی امن که در آن کارکنان بتوانند بدون ترس از قضاوت، درباره فشار کار و فرسودگی صحبت کنند.

۳. در سطح کلان (سیاستی و فرهنگی): بازآفرینی قرارداد اجتماعی کار

  • سیاست‌گذاری هوشمند: تدوین و اجرای قوانینی که از حق قطع ارتباط دیجیتال پس از ساعت کار حمایت می‌کند و ساعات کاری بیش‌ازحد را  حتی برای خوداشتغال‌ها در مشاغل حیاتی  محدود می‌سازد.

  • بازتعریف “موفقیت” در گفتمان عمومی: رسانه‌ها، نهادهای آموزشی و چهره‌های عمومی باید روایت موفقیت را از “فردی که همیشه مشغول است” به “فردی متعادل، خلاق و پایدار” تغییر دهند.

  • حمایت از خوداشتغال‌ها: ایجاد شبکه‌های حمایتی، آموزش مدیریت پروژه و مالی، و بیمه‌های درمانی قابل دسترس برای کاهش اضطراب وجودی که محرک اعتیاد به کار است.

نقش سازمان جهانی بهداشت و نهادهای بین‌المللی در این میان، هماهنگی، تولید راهنماهای مبتنی بر شواهد و توانمندسازی دولتها برای اتخاذ این رویکرد یکپارچه است. همان‌طور که مقاله تأکید می‌کند، “عدم وجود شواهد، دلیل بر عدم وجود مشکل نیست.” اعتیاد به کار و OCPDمشکلاتی واقعی هستند که هزینه‌های گزافی بر سلامت افراد و اقتصاد جوامع تحمیل می‌کنند.

جمع‌بندی نهایی
اعتیاد به کار، زنگ خطری است برای جامعه‌ای که بهره‌وری را به قیمت سلامت انسان‌ها می‌خرد. مقابله با آن، نه مبارزه با سخت‌کوشی، بلکه تلاش برای نجات جوهره کار یعنی خلاقیت، معنا و تعامل سالم از چنگال یک الگوی خودتخریب‌گر است. این مسیر، نیازمند همکاری روانشناسان، مدیران، سیاست‌گذاران و هر یک از ما در مقام فرد است. تنها با این نگاه کل‌نگر می‌توان محیط‌های کاری را از مکان‌های فرسایش به کانون‌های رشد و سلامتی تبدیل کرد.

.
.
.
.
.
انتهای مطلب.
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تماس