کتاب «اضطراب و شخصیت» نوشته کارل کونیگ و ترجمه آرش سلطان بگلو و همکاران با تمرکز بر مفهوم کلیدی «ابژهی هدایتکننده»، به تبیین روانپویایی ساختار شخصیت فوبیک و فرآیندهای درونیسازی مرتبط با آن میپردازد.
در این چارچوب، «ابژه هدایتکننده» به عنوان یک ساختار روانی درونافکنیشده تعریف میشود که نقش تنظیمگر رفتار و جهتدهندهی کنشهای فرد در موقعیتهای اجتماعی را بر عهده دارد.
نقص در شکلگیری یا یکپارچگی این ابژه در نتیجهی تعاملات اولیه با مراقب (عمدتاً مادر)، منجر به شکلگیری ساختار شخصیت فوبیک میشود؛ ساختاری که با اتکای افراطی به ابژههای هدایتکننده بیرونی (همراه، درمانگر، شیء نمادین) و نیز مکانیسمهای دفاعی مبتنی بر اجتناب و دوپارهسازی مشخص میگردد.
کونیگ با تلفیق دیدگاههای نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود، استدلال میکند که شکست در درونیسازی کارکرد هدایتکننده، نه تنها به نقص در تنظیم اضطراب بلکه به اختلال در تمایز خود-ابژه و تثبیت الگوهای ارتباطی وابستهگونه منجر میشود.
این مدل تحلیلی، نه تنها سببشناسی فوبیاها را در سطحی فراتر از تعارضهای ادیپی توضیح میدهد، بلکه چهارچوبی برای فهم مقاومت درمانی و دشواری تغییر این الگوها، حتی پس از بینشیابی، فراهم میآورد.
در مجموع، کتاب حاضر با ارائهی مفهومی نوین و بالینیشده، درکی ساختاری و پویا از شخصیت فوبیک ارائه داده و مسیرهای درمانی مبتنی بر بازسازی رابطهی ابژهای را روشن میسازد.
Contents
شرح مفاهیم روانپویشی و روابط ابژه
نظریه روابط ابژه
نظریه روابط ابژه یکی از محبوبترین مدلهای مفهومی است که امروزه در میان رواندرمانگران پویشی استفاده میشود. این نظریه بر روابط ناخودآگاهی که در دوران کودکی درونی شدهاند و همچنان بر روابط بزرگسالی تأثیر میگذارند، تأکید دارد. در این نظریه، اصطلاح «موضوع» (ابژه) مترادف با «شخص» به کار میرود، و بر اساس آن، «خود» از اوایل زندگی به دنبال یک موضوع است.
ساختارهای بنیادی دنیای درونی فرد شامل واحدهایی از روابط موضوعی هستند که در آنها خود و دیگری (موضوع) با حالتهای هیجانی به یکدیگر پیوند دارند. این واحدها در رابطه میان نوزاد و والد-مراقب در اوایل زندگی شکل میگیرند. این روابط در سالهای اولیه زندگی درونی میشوند و به صورت ناخودآگاه در طول زندگی فرد تکرار میشوند. این الگوهای رابطهای ثابت نیستند و با تجربیات جدید قابل تغییرند؛ این امر یکی از اصول اساسی رواندرمانی پویشی است…
مثالی از این پدیده
یکی از مثالهای برجسته این پدیده، تجربه شیر خوردن نوزاد است. هنگامی که نوزاد در حال شیر خوردن است، تجربهای لذتبخش و محبتآمیز رخ میدهد. این تجربه مثبت بهصورت ناخودآگاه بهعنوان یک خود راضی، مادری توجهکننده و پرورشدهنده، و یک حالت هیجانی محبتآمیز که آنها را به هم پیوند میدهد، درونی میشود. در مقابل، زمانی که مادر در دسترس نیست و نوزاد گرسنه است، تجربه متفاوتی درونی میشود… این مکانیسم دفاعی که تا دوران بزرگسالی ادامه مییابد، بهعنوان دوپارهسازی شناخته میشود.
مفهوم محوری “ابژه هدایتکننده” و شخصیت فوبیک
این بخش، قلب تپنده کتاب است. نویسنده مفهوم کلیدی خود یعنی «ابژه هدایتکننده» را معرفی کرده و به طور مفصل توضیح میدهد که چگونه نقص در شکلگیری آن، به ساختار شخصیت فوبیک و بروز علائم منجر میشود. منطق ارائه بسیار روان و همراه با مثال است.
ابژه هدایتکننده
(هافمن ۱۹۷۹) در کتاب خود درباره شخصیت و نوروز، از فقدان یک مفهوم مفید برای پرداختن به ساختار شخصیت فوبیک ابراز تأسف کرد. فوبیا اشکال متعددی دارد، اما همه بیماران فوبیک دچار یک نقص خاص در رشد «ایگو» هستند که به آن ابژه هدایتکننده درونی میگویم. یک شیء هدایتکننده درونی، رفتار را مطابق با هنجارهای اجتماعی هدایت میکند. این ابژه هدایتکننده، بهطور معمول، بخشی از یک بازنمایی شیء درونی است که از تعاملات با مادر یا جانشین مادر شکل میگیرد. بیماران فوبیک به دنبال اشیاء هدایتکننده بیرونی میگردند که بتواند جایگزین یک ابژه هدایتکننده درونی شود. این کمبود در تعاملات بیمار با شریک زندگی، همکاران در محیط کار و درمانگر نمود پیدا میکند…
درونیسازی و بازنمایی مادر و تأثیر آن بر اضطراب و شخصیت
کودکی که مادرش او را تهدید به ترک کردن میکند، ممکن است واکنش مادر را درونفکنی کند… افرادی که شیء هدایتکننده درونی ضعیفی دارند، از امیال خود نیز هراس دارند، زیرا نمیتوانند به درستی با آنها کنار بیایند…
تفاوت بین ساختار شخصیت وسواسی-جبری و شخصیت فوبیک
در فردی که دارای ساختار شخصیت وسواسی-جبری است، ترکیب پیچیدهای از مکانیسمها برای مقابله با تکانههای قوی به کار گرفته میشوند… در مقابل، در افراد فوبیک که والدینشان با رفتارهای ناخواسته به شیوهای متفاوت و کمتر تنبیهی برخورد کردهاند، تکانهها به سطح آگاهی نزدیکتر میشوند، اما محتوای آنها ناهشیار باقی میماند. این تکانهها اضطراب ایجاد میکنند که وارد آگاهی میشود و همین اضطراب باعث میشود که افراد فوبیک از موقعیتهایی که ممکن است این تکانهها را برانگیزند، اجتناب کنند…
مقاومت در درمان از دیدگاه روابط ابژه
این بخش، یکی از عمیقترین و کاربردیترین قسمتهای کتاب برای درمانگران است. نویسنده با استفاده از چارچوب روابط ابژه، به توضیح «مقاومت» میپردازد و دلیل ماندگاری الگوهای آزاردهنده را به زیبایی تشریح میکند.
مقاومت در رواندرمانی از منظر نظریه روابط ابژه
یکی از چالشبرانگیزترین مشکلات در هر نوع رواندرمانی، شدت و پایداریای است که بیماران با آن به الگوهای دردناک و ناکارآمد خود چنگ میزنند. از دیدگاه نظریه روابط ابژه، این الگوهای ارتباطی منعکسکننده ساختار روابط موضوعی زیربنایی هستند. بنابراین، رها کردن این الگوهای کنونی، هرچند دردناک و ناسالم باشند، معادل جدا شدن از روابط موضوعی گذشته است…
تجربه دردناک از دست دادن “موضوع بد”
اگر بیمار “مادر بد” درونیشده را رها کند، درواقع تنها پیوند خود با مادر دوران کودکیاش را از دست داده است. این فقدان، تجربهای شدیداً دردناک برای بیمار محسوب میشود… ساختار روابط موضوعی بخشی از بافت “خود” را تشکیل میدهد. بنابراین، رها کردن موضوع در واقع به معنای رها کردن بخشی از خود است… این فقدان، اضطراب نابودی یا ترس از عدم وجود را برمیانگیزد…
نظریه روابط موضوعی توضیح منحصربهفردی برای درک وابستگی بیمار به الگوهای دردناک و ناکارآمد ارائه میدهد. این نظریه نشان میدهد که این الگوها نه تنها به روابط موضوعی اولیه متصل هستند، بلکه با ساختار “خود” نیز آمیختهاند…
آگاهی به تنهایی کافی نیست
از این منظر، پایداری الگوها حتی پس از آگاهی، نتیجه یک استراتژی بالینی است که: (الف) بر درک عواطف و “غریزهها” تمرکز دارد بدون آنکه ساختار خودی نهفته را درک کند، و (ب) صرفاً بر تفسیر تکیه میکند. از آنجا که تفسیر نمیتواند ساختار روابط موضوعی را تغییر دهد، الگوهای آسیبشناختی همچنان سرسخت خواهند ماند تا زمانی که رابطه درمانی جایگزینی برای الگوهای قدیمی و آشنا فراهم کند…
آگورافوبیا، همراه و ابژه هدایتکننده
این بخش، به طور خاص بر شایعترین و ناتوانکنندهترین فوبیا (آگورافوبیا) متمرکز است و نقش «همراه» را به عنوان یک «ابژه هدایتکننده بیرونی» تحلیل میکند. مثالهای بالینی آن بسیار گویا و جذاب است.
آگورافوبیا (ترس از فضاهای باز یا عمومی)
بیشتر نویسندگان معتقدند که در این اختلال، تکانههای لیبیدویی (جنسی) و پرخاشگرانه مرتبط با مرحله اودیبی رشد، دفع میشوند. براین اساس، خیابان یا مکان عمومی بهعنوان مکانی که در آن ممکن است فرد با وسوسههای جنسی روبهرو شود، تفسیر میشود…
نقش ایگو و ضعف آن
تا نیمه دوم قرن گذشته، تحلیلگران به نظر میرسد که مفهوم فروید (۱۹۲۶) درباره جابهجایی یک تعارض درونی به جهان بیرونی را پذیرفته بودند… فردن و وایس از مفاهیمی که اضطراب را به توقف رشد ایگو پیوند میدهند، استفاده نمیکنند. آنها کمبود انرژی غریزی سرمایهگذاری شده در ایگو را علت ضعف ایگو در آگورافوبیا میدانند، در حالی که من علت را در نبود یک «اfژه هدایتکننده درونی» که بهخوبی یکپارچه شده باشد، به دلیل نوع خاصی از تعامل با مادر یا جانشین مادر، یا بهطور کلی به دلیل کمبود تعامل با دیگران میبینم…
همراه به عنوان جایگزین
وایس (۱۹۵۷) همراه بیمار را جایگزینی برای بخشی از بدن میداند که فرد آن را ناقص یا کمبود میبینند، مانند آلت تناسلی. وایس، همراه بیمار آگورافوبیک را نوعی «پروتز» میبینند که ایگوی او را تکمیل میکند… از دیدگاه من، همراه بیمار جایگزینی برای نقصی در بخشی از ایگو است که به عملکردهای ایگو مرتبط است و مانع از انجام اعمال ضداجتماعی میشود… همراه به عنوان مادر جایگزین عمل میکند و مانند یک سپر در برابر تکانههای اضطرابآور بیرونی (یا درونی فرافکنیشده) عمل مینماید.

